adsX
x
جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد




كد آهنگ پيشواز غمگين + كدآهنگ پيشواز غمناك و غم ناك + ايرانسل غم

انتخاب کد پیشواز ایرانسل

در قسمت زیر پیشواز مورد علاقه خود را بر اساس حروف الفبا انتخاب کنید

برای ورود به چت روم ایرانسلی ها روی عکس کلیک کنید

برای ورود به چت روم ایرانسلی ها روی عکس کلیک کنید

 

 

 

موزن میکروتاچ مکس MicroTouch Max

موزن میکروتاچ مکس . میکرو تاچ یک وسیله برای اصلاح موهای زائد است

قیمت ویژه فقط :19,000 تومان

توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

 

 

ساعت فوق العاده زیبا برای نسل جوان

يک ساعت فوق العاده شيک و جديد

قیمت ویژه فقط :15,500 تومان

توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

 

 

 

کیف آلوما والت اصلی ( وکیومی ) Aluma Wallet

قابل استفاده برای آقایان و خانم ها در رنگ های دلخواه

قیمت ویژه فقط :21,000 تومان

توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

 

 

 

اگر به دنبال بهتربن ها هستيد ...اين يكي از آن هاست

ساعت برگزیده معتبرترین مجله های روز دنیا

قیمت ویژه فقط :25,000 تومان

توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

 

 

 

چت روم شمال

كد آهنگ پيشواز غمگين + كدآهنگ پيشواز غمناك و غم ناك + ايرانسل غم

مجموعه 10 آهنگ پیشواز زیبا و غمگین با سبک گیتار و بی کلام

 

آوای خسته،اون که رفته،بازیچه،شور عاشقانه،گل گلدون من

قطعه فلامنکو،مرا ببوس،یاد دیار،سلطان قلبها،بوی شرجی

  

 

(4413400 نون وگریه) (4413393 عاشقترم کن) (551800 هنوز برام عزیزی) (4413389 حلالم کن) (4413380 اگه بغضم اگه گریه) (4413382 اگه پا روی عهدم گذاشتم)

 

آوای خسته  3311271

اون که رفته  3311270

بازیچه  3311269

شور عاشقانه  3311268

گل گلدون من 3311267

قطعه فلامنکو  3311266

مرا ببوس  3311265

یاد دیار  3311264

سلطان قلبها  3311263

بوی شرجی  3311262

 

كد آهنگ پيشواز غمگين آوای خسته،كد آهنگ پيشواز غمگين گل گلدون من،كد آهنگ پيشواز غمگين  ،كد آهنگ پيشواز غمگين اون که رفته،كد آهنگ پيشواز غمگين بازیچه،كد آهنگ پيشواز غمگين  ،كد آهنگ پيشواز غمگين شور عاشقانه،كد آهنگ پيشواز غمگين قطعه فلامنکو،كد آهنگ پيشواز غمگين  مرا ببوس،كد آهنگ پيشواز غمگين بوی شرجی،كد آهنگ پيشواز غمگين یاد دیار،سلطان قلبها،كد آهنگ پيشواز بسيار غمگين،كد آهنگ پيشواز غمگين و ناراحت كندده،كد آهنگ پيشواز غمگين غمناك ،كد آهنگ پيشواز غمگين بسيار غم ناك ودردآور ، مجموعه 10 آهنگ پیشواز زیبا و غمگین با سبک گیتار و بی کلام , آهنگ پیشواز آوای خسته , آهنگ پیشواز اون که رفته , آهنگ پیشواز بازیچه , آهنگ پیشواز شور عاشقانه , آهنگ پیشواز گل و گلدون من , آهنگ پیشواز قطعه , آهنگ پیشواز مرا ببوس , آهنگ پیشواز یاد دیار , آهنگ پیشواز سلطان قلبها , آهنگ پیشواز بوی شرجی , آهنگ پیشواز جام جهانی 2010 , ـهنگ پیشواز ایرانسل , آهنگ پیشواز,


برچسب ها :
موضوع : كد آهنگ پيشواز غمگين,
| لینک ثابت | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 6 اسفند 1389 و در ساعت : 08:53 - نویسنده : ramsarmusic | چت روم سایت
haniyeh گفته : 06:47 ,11 اسفند 1391

به سادگی رفت ، نه اینکه دوسم نداشتا ، نه... اخه فهمید خیلی دوسش دارم.

عشق بازی بدون سانسور گفته : 09:00 ,11 اسفند 1391

افزایش بازدید/ دامنه رایگان؛ ؛اس ام اس جوک داستان کد پیشواز ترفند و اموزش 0مطالب جذاب خواندنی و اموزشی

ashegh گفته : 09:51 ,11 اسفند 1391

sakhtarin kare donya bi mahali kardan b kasiye k ba tamame vojod dosesh dari....

ashegh گفته : 09:52 ,11 اسفند 1391

غريبه هاك هيچ..
دوستان هم گاهي اندازه دوسه خط بيشتر حوصله ات را ندارند

سامیار برای مارال گفته : 02:42 ,12 اسفند 1391

سلام مارال جان منم بیادت هستم عزیز

مارال گفته : 05:51 ,12 اسفند 1391

شبا توی اسمون ستاره هارو میشمارم
مگه قرار نبود که فقط بمونی پیش خودم
بگو هنوز دوسم داری نرفتم از یاد
بگو هنوز تو فکرمی بم بگو حرفات
مگه خودت نمیگفتی که عاشق منی
حتی اگه خدا هم نخواد منو تو مال همیم
منو گذاشتی رفتیو رسمش این نیس
کاری کردی بغض کنم الهی بمیری
تو بامن بد کردی گفتی غریبم
از همه توقع داشتم از تو ولی نه
چرا ولم کردی مث اواره ها بشم
چرا بقیه باید بدن امارتو به من
که هرشب با یه نامردی دور از منی
با این حرکتت با کله خوردم زمین
دیگه چیزی نگو نشنیده مردم
وقتی برمیگردی که دیگه من مردم

فاطمه گفته : 09:25 ,12 اسفند 1391

سلام مررررررسى ميشم اگه کد پيشوازهاى عباس قمرى روبدين بهم

فاطمه گفته : 09:31 ,12 اسفند 1391

سلام کدپيشواز دوست دارم ازمهدى احمدوندروبدين مهم مررررسى دوستان

دريا گفته : 02:30 ,13 اسفند 1391

سلام آقاافشين لطفأکدپيشوازهاى منصورحيدرى روبدين بهم مرسى ميشم!!!

دريا گفته : 02:34 ,13 اسفند 1391

سلام آقاافشين لطفأکدپيشوازهاى منصورحيدرى روبدين بهم مرسى ميشم!!!

دريا گفته : 02:37 ,13 اسفند 1391

سلام دوستان لطفأچندتاکد غمگين بهم بدين مرسى ميشم

دريا گفته : 02:39 ,13 اسفند 1391

سلام دوستان دنبال يه پيشوازمحشر ميگردم

afshin گفته : 01:09 ,14 اسفند 1391

دریا خانوم پیشوازی از این اقا نیست

سامیار گفته : 03:01 ,14 اسفند 1391

سلام رفقا کد ÷یشواز میدم بذارید آهنگش احساسی 3311318و3311420

سامیار گفته : 03:01 ,14 اسفند 1391

شبا توی اسمون ستاره هارو میشمارم
مگه قرار نبود که فقط بمونی پیش خودم
بگو هنوز دوسم داری نرفتم از یاد
بگو هنوز تو فکرمی بم بگو حرفات
مگه خودت نمیگفتی که عاشق منی
حتی اگه خدا هم نخواد منو تو مال همیم
منو گذاشتی رفتیو رسمش این نیس
کاری کردی بغض کنم الهی بمیری
تو بامن بد کردی گفتی غریبم
از همه توقع داشتم از تو ولی نه
چرا ولم کردی مث اواره ها بشم
چرا بقیه باید بدن امارتو به من
که هرشب با یه نامردی دور از منی
با این حرکتت با کله خوردم زمین
دیگه چیزی نگو نشنیده مردم
وقتی برمیگردی که دیگه من مرد

eli گفته : 09:13 ,14 اسفند 1391

!حالا اشکها هم شبیه تو شده اند ، گریه که می کنم نمی آیند

eli گفته : 09:28 ,14 اسفند 1391

...ولنتاین و سپندارمذگان امسال زیاد برایم خرج برنداشت!یه پاکت سیگار و یه فندک ، مفت

eli گفته : 09:30 ,14 اسفند 1391

زن به خاطرِ طبیعتش ضعیفه اما در مقابلِ سختیا بیشتر از یه مرد تحمل داره..!!تنها چیزی که زن رو از پا در میاره تو خالی از آب در اومدن مردشه

eli گفته : 09:37 ,14 اسفند 1391

...!!!مواظب باش ، مواظب حرف هایت ، طعنه هایت ، رفتارهایت
!بترس از روزی که لمس دست هایم فقط از روی سنگ قبرم ممکن باشد

eli گفته : 09:39 ,14 اسفند 1391

تو روزگار رفته ، ببین چی سهم ما شد ،
از عاشقی تباهی
،اززندگی مصیبت 
،از دوستی شکستو 
ازسادگی خیانت

baran tahaaaaaaaaaaa گفته : 12:03 ,16 اسفند 1391

کــــوله بـــارم بـــر دوش!سفـــری بـــاید رفــــت!ســــفری بــــی هـــمراه!گـــم شـــدن تـــا تـــه تـــنهایـــی محــــض! یــــار تـــنهایی مــــن بــا مـــن گـــفت:هـــرکـــجا لـــرزیـــدی،ازســـفر تـــرســـیدی،توبـــگو از تـــه دل مـــــن خـــــدا را دارم...

baran tanhaaaa گفته : 12:07 ,16 اسفند 1391

وقــــتی بــــاخــــداگــــل یـــاپـــوچ بـــازی مــیـکنـــی نــــترس تــــو بـــرنده ای...آخـــه خـــداهمـــیشه دوتـــادستــــاش بـــرای تـــو پــــره!

baran tanhaaaaa گفته : 12:11 ,16 اسفند 1391

کـــاش یــکی پیـــدا میــشد که وقـــتی میدید گلـــوت ابـــر داره وچشمـــات بـــارون بجای اینکه بپــرسه چـتـــه ؟چــی شــده؟ بغــلت کنـــه و بـــگه گریــه کــن

baran tanhaaaa گفته : 12:15 ,16 اسفند 1391

مـــن چیـــز هــای زیـــادی را در دســـت گرفته ام وهمـــه ی آنــــها را ازدســت دادم ولـــی هرآنچــه راکه در دستـــان خـــدا قـــرار دادم هنــوز دارم

baran tanhaaaaa گفته : 12:18 ,16 اسفند 1391

خـــدایا ببخش که از خـــود جـــدامی شــوم وهمـــیشه با مـــنی ومــن گـــاهی بی خـــدا مـی شوم

baran tanhaaa گفته : 12:22 ,16 اسفند 1391

گاهی فکرمی کنیم خدا فراموشمون کرده ...صدامون رو نمیشنوه ...دیگه دوستمون نداره...غافل از اینکه همین نفسی که میکشیم بزرگترین سند دنیاست..

baran tanhaaa گفته : 12:25 ,16 اسفند 1391

به خدا گفتم: بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من، ابرش مال تو...دریا مال من،موجش مال تو...ماه مال من،خورشید مال تو...خدا خندید وگفت: بندگی کن همه ی دنیا مال تو من هم مال تو...

aran tanhaaa گفته : 12:28 ,16 اسفند 1391

ساحل دلت را به خدابسپار خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد

elham گفته : 04:07 ,16 اسفند 1391

سلام سامیارجان برات یه زحمتی داشتم تو ص 195یه رمان به اسم انتقام شیرین گذاشتی ولی نیمه کارس میشه لطف کنی ادامشوبرام بذاری ممنون میشم

elham گفته : 04:08 ,16 اسفند 1391

کلافه و بی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم !
دستهایم میلرزد ، اینک روز است یا شب ، این را هم نمی دانم
تنها دردی در سینه دارم و بغضی که گلویم را می فشارد
تمام وجودم سرد است ، سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است
من دیوانه چقدر ساده بودم ، من عاشق چقدر بیچاره بودم
نمیخواستم عاشق شوم ، قلبم اسیر رویاهایم شد
رویاهایی که با تو داشتم ، کاش یاد تو را در خاطرم نداشتم
خواستم تو را فراموش کنم ، فراموشی را فراموش کردم
خواستم اشک نریزم ، یک عالمه بغض در گلویم را جمع کردم
کلافه و بی قرارم ، مثل این است که دیگر هیچ امیدی ندارم
سادگی من بود که بیش از هرچیزی مرا میسوزاند،
کاش به تو اعتماد نمیکردم ، کاش تو را نمیدیدم و راه خودم را میرفتم
کاش لحظه ای که گفتی عاشقمی ، معنای عشق را نمیدانستم
همه جا مثل قلبم دلگیر است ، همه جا مثل چشمانم خیس است
همه جا مثل غروبها ، مثل پاییز و مثل این روزها نفسگیر است
همیشه میگفتم بی خیال ، اما اینبار بی خیالی به من گفت بی خیال
همیشه میگفتم میگذرد میرود ، اما اینبار گذشت و چیزی از یادم نرفت!

سامیار گفته : 01:58 ,17 اسفند 1391

سلام رفقا خیلی بامرامید و دم همتونم از یک کنار گرم یه مدتی که نباشیم میگین طرف مرده یادی ام ازش نمیکنید بازم دم مارال خوبی مارال یه زمان فقط ما اینجا بودم
الهام خانم من دیگه بیخیال رمان گذاشتن شدم دوستای شما از ما طلبکارم شدن ب هر حال بگذریم خوبید همگی امیدوارم ک خوب باشید.

سامیار گفته : 02:04 ,17 اسفند 1391

آفرین باد بر مرگ ، آفرین باد بر مرگ که با دست های سیاهش تو را خواهد کشت :

تنهایی


ღ♥ღ

دست بر شانه هایم میزنی تا تنهایی م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟ تکاندن

برف از روی شانه آدم برفی

ღ♥ღ

بس که دیوار دلم کوتاه است ، هرکه از کوچه تنهایی ما می گذرد ، به هوای هوسی

هم که شده ، سرکی می کشد و می گذرد

ღ♥ღ

به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی است ، بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی

است


ღ♥ღ

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت ، در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

، خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد ، طعنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت




ღ♥ღ

در حسرت دیدار تو ام گفتم تا بدانی / از من تا تو صد سال راه است و جدایی / حال

شب است و غم و تنهایی / افسوس که نیست برایمان هیچ راه وصالی


ღ♥ღ

وفای اشک را نازم که در شبهای تنهایی ، گشاید بغض هایی را که پنهان در گلو

دارم .

ღ♥ღ

باختم در عشق اما باختن تقدیر نیست ، ساختم با درد تنهایی مگر تقدیر چیست ؟

ღ♥ღ

من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران ، تو به اندازه

تنهایی من شاد بمان

ღ♥ღ

نرو تنهام نزار با درد و غم هام / اگه چه دلخوری از خیلی حرفام / به قرآنی که از

سایش گذشتم / به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام

ღ♥ღ

تورا به یاد آن روز ، تورا به یاد گلبرگ های خشک آن روز خشکیده ، تورا به روز اول بار

دیدنت ، تورا به اولین نگاه عاشقانه ، تورا به یاد باران روز نیامده ات ، تورا به تنهایی

روز رفتنت ، تورا به باران روز برگشتنت ، تنهایم مگذار دیگر

ღ♥ღ

آنگاه که تنهایی تو را می آزارد ، به خاطر بیاور که خدا بهترین های دنیا را تنها آفریده !

ღ♥ღ

تو تو عشق من ، امید من بودی / تو میراثی از دل تنگم بودی / تو رفتی و من ماندم و

تنهایی / تو دفتر خاطرات قشنگم بودی

ღ♥ღ

در زندگی به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان و از وجود کسانی که می

خواهندمان بی خبریم ، شاید این باشد دلیل تنهایی مان

ღ♥ღ

زندگی چون قفس است ، قفسی تنگ پر از تنهایی ، و چه خوب است دم غفلت آن

زندان بان ، و سپس بال و پر عشق گشودن ، بعد از آن هم پرواز

ღ♥ღ

در زندگی به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان و از وجود کسانی که می

خواهندمان بی خبریم ، شاید این باشد دلیل تنهایی مان

ღ♥ღ

هفت شهر عشق ، شهر اول : نگاه و دلربایی ، شهر دوم : دیدار و آشنایی ، شهر

سوم : روزهای شیرین و طلایی ، شهر چهارم : بهانه ، فکر جدایی ، شهر پنجم : بی

وفایی ، شهر ششم : دوری و بی اعتنایی ، شهر هفتم : اشک ، آه ، “تنهایی”

ღ♥ღ

در غریبانه ترین لحظه ی تنهایی خود ، چشمهایم را که در آن دریایی از محبت موج

میزند به تو خواهم بخشید ، تا هیچ گاه به پاکی احساسم شک نکنی

ღ♥ღ

غروب غمهایت را به هر قیمتی خریدارم ، اگر همدم شبهای تنهایی من باشی


ღ♥ღ

و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد ، گاه از دو روزنه ی رخسارم ، گاه در

نگاهی پوچ در تاریکی شب هایم ، گاه در باز دمی اندوهناک که با زحمت از قفس آزاد

شده و پایانش خدا را شکر می گویند و گاه در وجودم که به هیچ پایانی نمی رسید

مگر ، تنهایی ، تنهایی ، تنهایی

ღ♥ღ

می بینی ای لحظه های خالی از احساس تهی ، می بینی که چه صدای خرد شدن

دست های خزان شده اش در دست های تنهایی کسل آور است و تو را نیز بی رمق

می کند ، آه ، پس او چه گوید ؟


ღ♥ღ

ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ، ای کاش می توانستم با کسی

درد دل کنم تا بگویم که ، من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم تا ابد غم شبهایم را

، تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را ، قانون دنیا تنهایی من است و تنهایی من

قانون عشق است و عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست


ღ♥ღ

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده ! اگه بی محابا دلها از دستها

بهم گره خورد بدون کار خدا بوده ! اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا

خرد نشی بدون تنها محرمت خدا بوده ! حالا هم اگه دلت شکسته و بغض “تنهایی”

خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت خداست که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت

گیر آورده

ღ♥ღ

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد ، دلم در حسرت دیدار

او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد ، به من می گفت تنهایی غریب است ببین با

غربتش با من چه ها کرد ، تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا

کرد ، او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد

ღ♥ღ

من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی ، ساحلم شو غرق گشتم بی تو در

شبهای مستی

ღ♥ღ

در زندگی به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان و از وجود کسانی که می

خواهندمان بی خبریم ، شاید این باشد دلیل تنهایی مان

ღ♥ღ

هرکس به میزانی که تنهایی نیاز دارد عظمت دارد و بی نیاز تر است

ღ♥ღ

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم ، با اشک تمام کوچه را تر کردم ، وقتی که

شکست بغض تنهایی من ، وابستگی ام را به تو باور کردم

ღ♥ღ

من آن گلبرگ مغرورم نمیمیرم ز بی آبی / ولی بی دوست میمیرم در این مرداب

تنهایی

ღ♥ღ

وصال در عشق بس چه دارد حیرانی ، من نگویم رسیدم به وصال ، اما دیده ام ناله ی

عاشقی در تنهایی ، گریان سخن می گفت ، می کرد حق حق و بی تابی ، ای

کاش می شد اینگونه عاشق شد

ღ♥ღ

عشق من تو باش ، نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم ، تو باش تا در دنیای

بزرگ تنهایی ام تنهاترین باشی

ღ♥ღ

بلندترین شاخه ی درخت ، یک واژه را می فهمد ، و آن هم تنهایی ست


ღ♥ღ

کم نامه ی خاموش برایم بفرست / از حرف پرم گوش برایم بفرست / دارم خفه می

شوم در این تنهایی / لطفا کمی آغوش برایم بفرست


ღ♥ღ

شب من پنجره ای بی فردا / روز من قصه ی تنهایی ما / مانده بر خاک و اسیر

ساحل / ماهی ام ، ماهی دور از دریا


ღ♥ღ

بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم / افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم / بیا مثل

پروانه های غریب نیاز / به مهتاب شب های تنهایی عادت کنیم

ღ♥ღ

عشق زاییده ی تنهایی است و تنهایی نیز زاییده ی عشق

ღ♥ღ

آنگاه که تنهایی تو را می آزارد ، به خاطر بیاور که خدا بهترین های دنیا را تنها آفریده

ღ♥ღ

کسی که در آغوش غم بزرگ شده ، تنهایی بهترین همدم اوست



ღ♥ღ

شمع و پروانه و بلبل همه جمع اند ، بی رحم ، بیا رحم به تنهایی من کن

ღ♥ღ

دوستی اتفاق است ، جدایی رسم طبیعت ، طبیعت زیباست ، نه به زیبایی حقیقت

، حقیقت تلخ است ، نه به تلخی جدایی ، جدایی سخت است نه به تلخی تنهایی


ღ♥ღ

هر قطره اشک نشان دل شکستگی است ، هر سکوت نشان تنهایی است ، هر

لبخند نشان مهربانی است ، هر پیام نشانی از دل تنگی من برای تو است

ღ♥ღ

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد ، وسعت تنهایی م را حس نکرد ، در میان خنده های

تلخ من ، گریه پنهانیم را حس نکرد



ღ♥ღ

تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبت است



ღ♥ღ

درد غریبیست تنهایی و بی کسی ، امان از دلی که دلبر ندارد


دلربایانه دگر بر سر ناز آمده ای / از دل ما چه به جا مانده که باز آمده ای ؟

ღ♥ღ

تو بی من تنگدل، من بی تو دل تنگ / جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ

فلک دوری به یاران می پذیرد / به خورشیدش بماند داغ این ننگ . . .

ღ♥ღ

قاصد که ازو به من خبر هیچ نگفت

گفتم که: تو را یار مگر هیچ نگفت؟

گفتا که: چرا، بگفتم آن گفته بگو

آهی به لب آورد و دگر هیچ نگفت . . .

ღ♥ღ

گر نخل وفا بر ندهد، چشم تری هست / تا ریشه در آب است، امید ثمری هست

آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل / در دامنش آویز که با وی خبری است . . .

ღ♥ღ

از خرابی می گذشتم، منزلم آمد به یاد

دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد . . .

ღ♥ღ

دانستی اگر سوز شبانروز مرا / دامن نزدی آتش جانسوز مرا

از خنده دیروز حکایت چه کنی / بازآی و ببین گریه امروز مرا . . .

ღ♥ღ

گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد

در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی / از هزاران گل، گلی همچون وفا پیدا نشد . . .

ღ♥ღ

ناصحا، بیهوده میگویی که دل بردار از او ، من به فرمان دلم، کی دل به فرمان من است ؟

ღ♥ღ

گفتم دل و جان در سر کارت کردم / هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشی که بکنی یا نکنی؟ / آن من بودم که گرفتارت کردم

(عطار)

ღ♥ღ

سالها شد که رخ زرد مرا دوست ندید / بس که خون جگر از دیده روان است مرا . . .

ღ♥ღ

عشق من با خم ابروی تو امروزی نیست / دیرگاهی ست کزین جام هلالی مستم . . .

(حافظ)

ღ♥ღ

حاصلم درد دل است از دل بی حاصل خویش / به که گویم من دلسوخته درد دل خویش . . .

ღ♥ღ

دلی بستم به آن عهدی که بستی / تو آخر هر دو را با هم شکستی . . .

ღ♥ღ

غم ساخت کار دل، ز نوا می توان شناخت / ظرف شکسته را، ز صدا می توان شناخت . . .

ღ♥ღ

دیدیم ز خوبان جفا پیشه بسی را / مثل تو جفا پیشه ندیدیم کسی را . . .

ღ♥ღ

گرچه کردم ذوقها از آشناییهای او / انتقام از من کشید، آخر جداییهای او . . .

ღ♥ღ

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست / آنچه البته بجایی نرسد، فریاد است . . .

ღ♥ღ

هر که را دیدیم از مجنون و عشقش قصه گفت / کاش می گفتند در این ره، چه بر لیلا گذشت . . .

ღ♥ღ

گفتم چشمم، گفت به راهش می دار

گفتم جگرم، گفت پر آهش می دار

گفتم که دلم، گفت چه داری در دل

گفتم غم تو، گفت نگاهش می دار . . .

ღ♥ღ

از بس که شکسته، باز بستم توبه

فریاد همی کند ز دستم توبه

دیروز بتوبه ای شکستم ساغر

و امروز بساغری شکستم، توبه . . .

ღ♥ღ

خال مشکین، لب نوشین، بر سیمین، خط سبز

آنچه اسباب نکوئیست مهیاست ترا

نازنینا به گل و سنبل و سرو و مه و مهر

ناز کن ناز که دست از همه بالاست تر . . .

ღ♥ღ

یک شب خیال چشم تودیدیم به خواب

ز آن شب دگر، به چشم ندیدیم خواب را . . .

ღ♥ღ

گفتمش: زیباترین لبخند چیست؟

گفت: لبخندی که عشق سربلند

elham گفته : 02:41 ,17 اسفند 1391

دوستای من چیکاربه من دارند منکه حرفی نزدم
ولی طوری نیست هرجورراحتی خدافظ

MEHRAN گفته : 09:15 ,18 اسفند 1391

چقدر آدم افسرده جمع شده اینجا..البته بلانسبت خودم

afshin گفته : 09:59 ,18 اسفند 1391

افسرده نداریم.............!!!!!اینا همه دلتنگیه

eli be mehran گفته : 11:22 ,19 اسفند 1391

مهران عزیز:
به خاموشی ما منگر که ما خود معدن رازیم
...فلک بشکسته بال ما وگرنه اهل پروازیم

eli گفته : 11:25 ,19 اسفند 1391

سامیار مگه من یا بقیه که نیستن کسی سراغی ازشون میگیره؟
!دلگیر نشو دوست من الان قرن قلبای فلزیه

nemdoonam گفته : 12:21 ,20 اسفند 1391

منم بیام تو جمعتون ؟ اجازه هس ؟

سامیار گفته : 03:38 ,20 اسفند 1391

سلام رفقا خوبید یک داستان براتون بذارم قشنگ و پر معنا ب اون مهرانم بگید افسرده بابات ما همه اینجا بیخیال دنیام دم همتون گرم دوستون دارم.

سامیار گفته : 03:43 ,20 اسفند 1391


عشق مادر
عشق مادر
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟
اون هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .
همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين چشم خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو...

سامیار گفته : 03:47 ,20 اسفند 1391

دم همه گرم فداتون بچه ها اگه مایلید لااقل یک روزو و ساعتو تو هفته مشخص کنید که همه آنلاین باشن و بیشتر با هم دیگه آشنا شین قربون همه و ب خدا میسپارمتون و از کسایی که تازه میان اینجا دفعه آخر باشه ک بشنوم ب دوستا من بگه افسرده بقول شاعر غم دنیا رو بیخیال هل چی میگن مواظب خودتون باشین و خدانگهدار........

afshin گفته : 12:31 ,21 اسفند 1391

سلام ب همه ....الی و سامی و بهار و همه همه من شبا انلاینم و اینجا هم سر میزنم دوستتون دارم مرسی که سامی همچنان دلگرمی میدی......ایشالا همه خوب باشید

faisal گفته : 06:13 ,23 اسفند 1391


یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از كوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : كهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
كاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری كوزه خالی می خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی كشید بغضش شكست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شكرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

faisal گفته : 06:16 ,23 اسفند 1391


دوباره نم نم بارون، صدای شرشر ناودون
دل بازم بیقراره

دوباره رنگ چشاتو، خیال عاشقی با تو
این دل آروم نداره نداره نداره

شبامو و خواب نوازش، دوباره هق هق و بالش
گریه یعنی ستایش…

ستایش تو و چشمات، دلم هنوز تو رو میخواد
دل بازم پر زده واسه عطر نفس هات

اتاقم عطر تو داره، دلم گرفته دوباره
کار من انتظاره

یه عکس و درد دلامو، میریزه اشک چشامو
غم تمومی نداره نداره نداره

صدای باد و کوچه، داره تو خونه میپیچه
قلبم اروم نمیشه

بغل گرفتمت انگار، دوباره خواب و تکرار
باز نبودی من تکیه دادم به دیوار

ستایش یعنی دیوونگی هام، شبیه حس خوب تو دل ما
نگاه کن تو چشای بی قرارم

چقدر این لحظه ها رو دوست دارم
تصور میکنم پیشم نشستی

چقدر خوبه چقدر خووبه که هستی
ستایش یعنی این حسی که دارم
نمیتونم تو رو تنها بزارم

faisal گفته : 08:05 ,23 اسفند 1391



چون گل همراه نسیم
می‌رقصد دل به برم
من مست و باد صبا
می‌ریزد گل به سرم
چون پروانه عشق گل به سر دارم
صحراها را زیر بال و پر دارم
بینم هر شب من به عالم رویا
آید سویم کاروانی از گل‌ها
تو بیا
در انتظار توام
تو بیا
که بیقرار توام
بازا تو گل بشو من گلشن
بگذار سرت به دامان من
بازا تو می بشو من ساغر
گرمی بده تو بر جان من
دستم بگیر و یک دم بگذار
لب بر لبان سوزان من
تو بیا
در انتظار توام
تو بیا
که بیقرار توام
ای از عشقم نگرفته خبر
یک دم بر من بگذر بگذر
من برگ گل تو نسیم سحر
دستم با خود تو بگیر و ببر
چون پروانه عشق گل به سر دارم
صحراها را زیر بال و پر دارم
بینم هر شب من به عالم رویا
آید سویم کاروانی از گل‌ها
تو بیا
در انتظار توام
تو بیا
که بیقرار توام

faisal گفته : 08:08 ,23 اسفند 1391

گفته بودم زندگی زیباست
گفته و نا گفته ای بس نکته ها کین جاست
آسمان باز ، آفتاب زر
باغ های گل ، دشت های بی دروپیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
خواب گندم زار در ، چشمه مهتاب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
آمدن ، رفتن ، دویدن ، عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
زندگانی شعله می خواهد ، شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان سربلند و سبز باش ای جنگل انسان
سربلند و سبز باش ای جنگل انسان

faisal گفته : 08:15 ,23 اسفند 1391

یادت میاد یه روز برات دوست دارم می خوندم.
یا شب به راهت تا سحر چشم انتظار می موندم.
اما دیگه تموم شد عمرم به پات حروم شد.

از من نصیحت بشنو ای دل.
آروم بگیر تو سینه که زندگی همینه.
روز از نو روزی از نو ای دل.
خسته شدم از بس که با غریبه ها دیدمت.
به راه عشق و عاشقی چه بی وفا دیدمت.
دل تنگیات برای من بود لطفت برای دیگرون.
رنج و غمت تو سینه ی من خودت سرای دیگرون.
اما دیگه تموم شد عمرم به پات حروم شد.
از من نصیحت بشنو ای دل.
آروم بگیر تو سینه که زندگی همینه.
روز از نو روزی از نو ای دل.

boy tanha گفته : 12:05 ,24 اسفند 1391

تصمیم گرفتم آنقدر کمیاب شوم شاید دلی برایم تنگ شود،ولی افسوس فراموش شدم

boy tanha گفته : 12:06 ,24 اسفند 1391

تصمیم گرفتم آنقدر کمیاب شوم شاید دلی برایم تنگ شود،ولی افسوس فراموش شدم

boy tanha گفته : 12:09 ,24 اسفند 1391

دلم کار دست است......خودم بافتمش
تارش را از سکوت...پودش را از تنهایی
همین است که"خریدار"ندارد

boy tanha گفته : 12:11 ,24 اسفند 1391

درد میکشم.........درد!!هم تلخ است هم ارزان

eli گفته : 12:43 ,24 اسفند 1391

!بغض آخرین دیدارمان را پلک نمی زنم ، می ترسم دنیا را سیل ببرد

eli گفته : 12:45 ,24 اسفند 1391

...بعد از مرگم همه اعضای بدنم را اهدا کنید به جز قلبم
قلبم را در اعماق زمین دفن کنید تا آرام گیرد
!آخر قلب زخمی من دیگر نای تپیدن برای کسی را ندارد
...راستی یادم رفت ، خاکسترهای جگرم را هم دفن کنید

eli گفته : 12:50 ,24 اسفند 1391

دلگیرم از این قابهای مضحک بی روح
لبخندهـای خـشک احوال پرسـی های معمولی
...چشمان من
...تصـویری از جنس نگاه تو می خواهـد

eli گفته : 12:53 ,24 اسفند 1391

در کافه
کنج دیوار
رو به روی هم
!خوب شد قهوه مان را نخوردیم
!حرفهایمان به اندازه کافی تلخ بود

eli گفته : 12:58 ,24 اسفند 1391

...میان آن همه الف و ب و مشق دبستان
!آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود

ye dost گفته : 11:14 ,26 اسفند 1391

samiyar ,maral ,eli ,boy tanha ,afshin kojaeen ?

afshin گفته : 11:38 ,26 اسفند 1391

سلام دوست من خوبی؟؟؟؟من که صفحه 195 و 100 همیشه هستم و جویای حال بچه ها.....راستی معرفی نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مارال گفته : 03:42 ,28 اسفند 1391

سیاهی لبهایم از سیگار نیست:سیاه پوش هزار حرف نگفته است که نخواهم گفت...!!!

مارال به سامیار گفته : 03:49 ,28 اسفند 1391

سلام سامیار جان من به یادتم عزیزم,کجایی؟ نیستی؟

مارال به سامیار گفته : 03:52 ,28 اسفند 1391

سلام سامیار جان من به یادتم عزیزم,کجایی؟ نیستی؟

مارال به سامیار گفته : 04:05 ,28 اسفند 1391

سلام سامیار جان من به یادتم عزیزم,کجایی؟ نیستی؟

مارال گفته : 04:09 ,28 اسفند 1391

هی فلانی...من زاده ی تنهاییم خدا تورا برای "او" نگه دارد.!

مارال گفته : 04:16 ,28 اسفند 1391

هی فلانی...من زاده ی تنهاییم خدا تورا برای "او" نگه دارد.!

faisal گفته : 07:02 ,28 اسفند 1391

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه

نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره

بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره

خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه

نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن

بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی

از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون

اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون

خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن

چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن

خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت

اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت

دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت

خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه

که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه

خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی

تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
……………………………………….ی دوست دختر خوبی میخوام چابهاری ۰۹۳۷۵۳۵۳۹۳۳

eli be ye dost گفته : 10:57 ,28 اسفند 1391

...سلام. مشتاق آشنایی

eli گفته : 11:01 ,28 اسفند 1391

!اونکه میخواست منو بفهمه نتونست
!اونکه میتونست بفهمه نخواست
...این شد که “تنهایی” تمام قد منو بلعید

eli گفته : 11:02 ,28 اسفند 1391

تنهایی که طولانی میشه معیار دوست داشتن آدمها هم عوض میشه ؛ یهو میبینی اون آدم ، گلدون شمعدونی گوشه اتاقشو با کل دنیا هم عوض نمی کنه

eli گفته : 11:04 ,28 اسفند 1391

!“من” یک نقطه دارد ؛ من تنها هستم
!“تو” دو نقطه دارد پس تنها نیستی

eli گفته : 11:06 ,28 اسفند 1391

صندوق صدقات نیست دل من

که گاهی سکه ای محبت در آن بیندازی

...و پیش خدای دلت فخر بفروشی که مستحقی را شاد

کرده ای

eli گفته : 11:29 ,28 اسفند 1391

سخت میترسیدم از اینکه

من از نژاد شیشه باشم و شکستنی

او از نژاد جاده باشد و رفتنی

آری روزها گذشت ، همان شد ، او رفت ، من شکستم

boy tanha گفته : 01:35 ,29 اسفند 1391

چوپانی را پرسیدند روزگار چگونه است؟؟گفت گوسفندانم را که پشم چینی کردم بیشترشان گرگ بودند

boy tanha گفته : 01:42 ,29 اسفند 1391

سعی کن در این دنیا خودت باشی!!!دیگران به حد کافی هستند

boy tanha گفته : 01:43 ,29 اسفند 1391

بهتره نداشته باشیش،تا اینکه داشته باشیش و ندونی با چن نفر شریکی !!

afshin گفته : 03:58 ,30 اسفند 1391

سلام سال نو همتون مبارک ایشالا که سال جدید رو ب خوبی اغاز کنین و تا پایانش همیشه خوش و خرم وسلامت کنار خانواده باشین ارزوی بهترین هارو براتون دارم همه آجیا و داداشای گلم

مارال گفته : 05:51 ,30 اسفند 1391

سلام به همه بچه ها سال خوبی داشته باشید هرجاهستید خوشحالو سلامت باشید.ولی من هیچ انگیزه ای ندارم واسه عید خودمو تواتاق حبس کردمو گریه میکنم امیدوارم کسی حال منو نداشته باشه

boy tanha گفته : 08:39 ,30 اسفند 1391

سلام بر تمام دوستان. بهار 92 بر همگیتون مبارک.
آرزو دارم نوروزی ک در پیش دارین،آغاز روزهایی باشد ک آرزو دارید

eli گفته : 01:18 ,4 فروردین 1392

یک نفر همره باد
آن یکی همسفر شعر و شمیم
یک نفر خسته از این دغدغه ها
آن یکی منتظر بوی نسیم
همه هستیم در این شهر شلوغ
...این کفایت که همه یاد همیم
...دوستان عیدتون مبارک یادمون باشه همه واسه هم دعا کنیم

.. يه دوست خوبي ميخام چابهاري..09375353933..faisal گفته : 08:21 ,6 فروردین 1392

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده

می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده

یه سوال عاشقونه بگی به هرکسی می دونه

اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده

چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من

دست من به اسمونه نیمه شب دم سپیده

گفتم از عشق تو می خوام سر بذارم به بیابون

گفت تو عاقلتر از اینی این کارا از تو بعیده

التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم

گفت که هذیون وتموم کن انگاری تبت شدیده

گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی

گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده

اونی روکه دوست نداری دنبالت میاد تا آخر

اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده

تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد

رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده

سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما

تو دل من نمی دونم چرا باز یکم امیده

تو منو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم

چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

.. يه دوست خوبي ميخام چابهاري..09375353933..faisal گفته : 08:23 ,6 فروردین 1392

به نام ستاره شب تاریکم.......

یک شب خوب تو اسمون.....یه ستاره چشمک زنون....

خندید و گفت: کنارتم تا اخرش تا پای جون..

ستاره قشنگی بود ....آروم و ناز و مهربون.......

ستاره شد عشق منو....منم شدم عاشق اون....

اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون....

ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون.....

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون.......

حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به اسمون..............

«کجایی ستاره شبهای تاریکم؟؟!!!»

.. يه دوست خوبي ميخام چابهاري..09375353933..faisal گفته : 08:36 ,6 فروردین 1392

دل به دریا میزنم در قیل و قال زندگی
خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی


در اتاق فکر من، آیینه تابوتم شده

در نبردم، در کما، با احتمال زندگی


کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند

بنده ی دیروزم و حل سوال زندگی


مثل یک گنجشک زخمی در هوای بیکسی

بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی


در همین بازی گل یا پوچ دل وا مانده ام

کیش و ماتم میکند رندان فال زندگی


عابری هم در گذر از کوچه ی ما هر زمان

باخودش حرفی زند از ابتذال زندگی

سامیار گفته : 03:25 ,7 فروردین 1392

سلام دوستان سال نوتون مبارک مرسی مارال عزیز که یادم بودی امیدوازرم سال خوبی براتون باشه در گیر کار خستم وقت نشد بهتون سر بزنم امیدوارم هر روزتون نوروز باشه و سال 2013سال خوبی برای تک تک شما دوستا گلم باشه.

سامیار گفته : 03:27 ,7 فروردین 1392

سلامتیه اونی که مارو همینجوری که هستیم دوست داره وگرنه بهتر از مارو که همه دوست دارن
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی
و دوستت بدارم
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد
چیزی شبیه غرور
لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد
خواند نمیگذارم ... نمیخواهم
من همین که هستی دوستت دارم
حتی سایه ات را که هرگز

به آن نمیرسم .....!

میدونی؟این آرامش ظاهرم گمراهت نکند...
در درونم خانه به دوشم.
+ نمی دانم چه شد، تلنگری بود در زندگی...
+ نزار یادم هیچوقت از یادت بیرون بره...
+ بهترین لذتی که تو دنیا هست
اینه که بدونی یه نفر خیلی دوست داره...
ستاره ها برای این می درخشند
که هر کسی بتونه ستاره خودشو پیدا کنه...
اما من هر شب تو آسمون دنبال ستاره تو میگردم تا پیدات کنم...
انصاف نیست که دنیا آنقدر کوچک باشد
که آدم های تکراری رو روزی صد بار ببینم...
و آنقدر بزرگ باشد...
که نتوانم تو را حتی یک بارببینم...!!
برای دلخوشی من هم شده
کمی... گاهی باش!

سامیار گفته : 03:29 ,7 فروردین 1392

به خیابان برو
دستِ یکی* از این آدم*های سیاه و سفید را بگیر
و میهمانش کن به یک تانگو ی خیابانی
گورِ پدرِ عشق*های باکره
گورِ پدرِ روز*های رنگی*
گورِ پدرِ انتظار
گورِ پدرِ تنهایی*

صداقت تا چه حد ؟؟؟؟؟؟
نیکا
✔ بـا احـتـیـاط بـخـوانـیـد (!)

سـطـح شـعـر لـغـزنـده اسـت /.

بـس ڪہ شـاعـر سـطـر بـه سـطـر بـاریـد و نـوشـت /.
نیکا...
آهای آدما توجه:

جــــــــوابِ

دوست دارم

مرســـــی نیست!
وقتی یکی رو دوست داری ، اذیتش نکن
.



تا میتونی خوب نگاهش کن.

شاید برای دیدنش دیگه فرصتی پیش نیاد.

(حس پنهان)
✖ ایــ ـن تو نیستـــ ـی
کــ ـه مــ ـرا از یــ ــاد بــ ـرده ای
ایــ ـن منــ ـم کــ ـه به یـــ ـادم اجــ ـازه نمیــ ـدهم
حتــ ـی از نزدیکــ ـی ذهــ ـن تو عبــ ـور کنــ ـد
...صحبــ ـت از فراموشــ ـی نیســ ـت
...صحبت از لیاقــــ ـــــت است !!! ✖

سامیار (((داستان))) گفته : 03:32 ,7 فروردین 1392


دلیل عشق :
روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!
- ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جواب‌های پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمی‌تونی حرف بزنی، می‌تونی؟ نه! پس دیگه نمی‌تونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمی‌تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی‌تونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه می‌تونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمی‌تونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل می‌خواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»…
مورچه عاشق و حضرت سلیمان:
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم… حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد…
تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست…
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛
خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.
ساده اما عاشق:
از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی‌گردیم…»
چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت.
بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد.
روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن‌ها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد

سامیار (((داستان))) گفته : 03:38 ,7 فروردین 1392


درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد.
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست

سامیار (((داستان))) گفته : 03:40 ,7 فروردین 1392


بخت بیدار:
روزی روزگاری نه در زمان‌های دور، در همین حوالی مردی زندگی می‌کرد که همیشه از زندگی خود گله‌مند بود و ادعا می‌کرد “بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی‌یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید..
گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟
مرد جواب داد: می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
گرگ گفت: می‌شود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می‌شوم؟
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه‌ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می‌کردند.
یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت: ای مرد کجا می‌روی؟
مرد جواب داد: می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
کشاورز گفت: می‌شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی‌کند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است؟
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید: ای مرد به کجا می‌روی؟
مرد جواب داد: می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!
شاه گفت: آیا می‌شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می‌برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده‌ام؟
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی‌اش راه‌ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد. جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهایی را که در راه ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت: از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر! و مرد با بختی بیدار باز گشت…
به شاه شهر نظامیان گفت: تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می‌دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده‌ای، در هیچ جنگی شرکت نمی‌کنی، از جنگیدن هیچ نمی‌دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی‌شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می‌آزارد. و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ‌ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.
شاه اندیشید و سپس گفت: حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.
مرد خنده‌ای کرد و گفت: بخت من تازه بیدار شده است، نمی‌توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می‌خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است! و رفت…
به دهقان گفت: وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.
کشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می‌باشد.
مرد خنده‌ای کرد و گفت: بخت من تازه بیدار شده است، نمی‌توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می‌خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است! و رفت…
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!
خواننده محترم شما اگر جای گرگ بودید چکار می‌کردید؟
بله، درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می‌کردید، مرد بیدار بخت قصه‌ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد

سامیار گفته : 03:46 ,7 فروردین 1392

دوستان داستان بالا باحال بخونیدش کمی عبرت آموز هم هست همتونو ب خدا میسپارم وخدانگهدار همگی با این امید که خئون دلتون مث آب و هوای بهار بهاری باشه.سامیار 7 فروردیم ماه سال 1392

سامیار گفته : 03:51 ,7 فروردین 1392

گلایه
دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی
با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی
دیریست پشن پنجره ماندم که رد شوی
اما تو مدتی ست اجابت نمی کنی
دلی که داده ای به من از یاد برده ای
گفتی ز باغ پنجره هجرت نمی کنی
بیمار عشق توست پرستوی روح من
از این مریض خسته عیادت نمی کنی
باشد برو ولی همه جا غرق عطر توست
گرچه تو هیچ خرج صداقت نمی کنی
یکبار از مسیر نگاهم عبور کن
آنقدر دور گشته که فرصت نمی کنی
گل های باغ خاطره در حال مردنند
به یاس های تشنه محبت نمی کنی
رفتی بدون آن که خداحافظی کنی
دیگر به قاب پنجره دقت نمی کنی
امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت
این سیب را برای چه قسمت نمی کنی
یعنی من از مقابل چشم تو رفته ام
این کلبه را دوباره مرمت نمی کنی
زیبا قرارمان همه جا هر زمان که شد
گرچه تو هیچ وقت رعایت نمی کنی

سامیار گفته : 03:57 ,7 فروردین 1392

بدرقه
اونی که گفتم نرو گفت نمی شه
دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه
وقتی میخواست بره من رو صدا کرد
وایساد و تو چشمای من نگاه کرد
گفت می دونی خودت واسم عزیزی
این اشکارم بهتره که نریزی
باید برم سفر واسم بهتره
ولی کسی که مونده عاشقتره
تقدیر ما از اولم همین بود
یکی تو آسمون یکی زمین بود
هرجا برم همیشه ایرونی ام
غرق یه جور حس پریشونی ام
خدا نخواست همیشه پیشم باشی
ولی مهم اینه که مریم باشی
تو تقدیر ما هرچی حیرونیه
مال خطوط روی پیشونیه
شاید اگه دائم بودی کنارم
یه روز میدیدم که دوست ندارم
می خوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هردومون می دونم
گریه نکن گریه هاتو نگه دار
لازم می شه گریه برای دیدار
نذار پر گریه بشه خاطره
هرکی اشک نریزه عاشقتره
اون کسی که می خواد بشه ستاره
هیچ چاره ای به جز سفر نداره
بذار برم یه مدتی بمونم
شاید که قدر اینجا رو بدونم
اصلا شاید اونجا دووم نیارم
یا نا تموم بمونه اونجا کارم
دعا نکن اونجا بهم نسازه
آدم که حرفش دوتا شد می بازه
رفتن من شاید یه امتحانه
واسه شناسایی این زمانه
خودم میرم عکسام ولی تو قابه
می شنوه حرف رو ولی بی جوابه
بارون که بارید برو زیر بارون
به یاد دیدارای اون روزامون
تو چمدونم پر عطر یاسه
چشمام با چشمای تو در تماسه
فکر نکنی دوری و اونجا نیستی
قلب من اینجاست تو تنها نیستی
رفتن من بازی سرنوشته
همونی که رو پیشونیم نوشته
یه کاری کن این رفتن موقت
آدما رو نندازه توی زحمت
نذار که نقطه ضعفت رو بدونن
پشت سر من و تو چیز بخونن
منتظر شعرا و نامه هاتم
هرجا میری بدون منم باهاتم
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه
دیگه سفارش نکنم عزیزم
نذار منم اینجوری اشک بریزم
شاید یه روز به همدیگه رسیدیم
همدیگه رو شاید یه جایی دیدیم
شاید یه روز دیدی که توی جاده
یه آشنا منتظرت وایساده
شایدم این دیدار آخرینه
اگر که باشی زندگی همینه
مراقب گلدون اطلسی باش
یه وقتایی منتظر کسی باش
کسی که چشماش یه کمی روشنه
شاید یه قدری ام شبیه منه
کسی که چون می خواد بشه ستاره
هیچ چاره ای به جز سفر نداره
داغ دلت هروقت که میشه تازه
بهش بگو با روزگار بسازه
دیگه باید برم که خیلی دیره
فقط نذار خاطرمون بمیره
اون رفت و از دور دساشو تکون داد
خوبیاشو یه بار دیگه نشون داد
همه میگن فقط یه روزه رفته
انگار ولی گذشته صدتا هفته
با اینکه قلبش بی ریا و پاکه
چون فتح دنیا پر گرد و خاکه
ای کاش نمی رفت و سفر نمی کرد
یا لااقل من رو خبر نمی کرد
اما نه خوب شد که من رو خبر کرد
اشکام و دید و بعد از اون سفر کرد
از وقتی رفت دسام به آسمونه
شاید پشیمون بشه و نمونه
خودش می گفت چون که بشه ستاره
هیچ چاره ای به جز سفر نداره
انقد میشینم که بشه ستاره
بیاد به کشور خودش دوباره
فهمیدم امروز که سفر یه درده
من چه کنم اگر که برنگرده
پشت سرش آب می ریزم یه دریا
شاید پشیمون شه نمونه اونجا
الهی که بدون هیچ فرودی
بشه ستاره و بیاد به زودی
الهی که تمومه چشم به راها
بیاد سفر کردشون از تو راها
الهی که هیچ جا سفر نباشه
هیچ چشمی منتظر به در نباشه
غیر من
دیگه شعرام واسه چشمای تو تازگی نداره
دلم ازدست همون چشم تو زندگی نداره
تو میگی خسته میشی چشمامو می کنی فراموش
ولی من عاشقم عاشق که خستگی نداره
میگی من دوستت ندارم برو و صرف نظر کن
دیوونم اینکه به احساس تو بستگی نداره
تو می گی ساده بگیر زندگی و منو رها کن
عاشقی خط خطیه صافی و سادگی نداره
تو می گی یه کم غرور داشته باش و منطقی تر شو
کارم از غرور گذشته هرچی که بگی نداره
من می گم دلم شکسته س تو می گی اونکه سپردیش
دلی که سپرده شد دیگه شکستگی نداره
می گم التماس چشمام کافی نیس واسه نگاهت
می گی که عشق تو حالت همیشگی نداره
تو می گی دیوونه ام تو راست می گی اما عزیزم
غیر من هیچ کس این حسی که تو می گی نداره
چی می شد ؟
عاشق و معشوق ها ای کاش انقد بهم شک نداشتن
سقف اعتمادامون کاش انقدر ترک نداشتن
چی میشد دست من و تو همیشه تو دست هم بود
از ما هرچی که می گفتن واسه ی عاشقی کم بود
چی می شد بی التماسم تو می اومدی به خونه
چی می شد دلت می دونست که باید پیشم بمونه
چی می شد می سوخت دلامون واسه التماس سیبا
چی می شد دنیا رو یک شب بسپاریم دست غریبا
چی می شد من رو تو یک شب ببری به زیر بارون
حتی به قیمت مرگ عزت و آبروهامون
کاش برای کشتی عشق یکی از ما ناخدا بود
که می رفتیم اونجا غیر ما فقط خدا بود
چشمای ناز تو ای کاش یه ضریحی داشت طلایی
انقدر دورش می گشتم که نشه پیداش جدایی
کاشکی یادمون نمی رفت عهدامون بدون علت
واسه ی دفاع از خود دست نمی زدیم به تهمت
کاشکی عهدامون نمی شکست با یه اتفاق ساده
به دلیل اینکه آدم توی این دنیا زیاده
کاش برای اون مهم بود چشام از خاطره خیسه
گفته بودم که دل من برای اون می نویسه
یادته واست نوشتم روی صفحه های رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
گفتی تنها راهه پرواز ولی آسمون چه دوره
واسه تو فرقی نداره که دسات مثل بلوره
کی میگه سرمای بهمن واسه باریدنه برفه
ایراد از عشق من و توست که همش اسیر حرفه
نگرانم واسه اون روز که بازم تازه شه داغم
می دونم یه روز نزدیک نمیای دیگه سراغم
من خودم دیدم ستاره نور نداره بی فروغه
تو اصن دوسم نداشتی هرچی که گفتی دروغه
هنوزم عاشقتم جون چشمات جون دریا
ولیکن یادت بمونه خوب منو گذاشتی تنها
میخواد دعاهای ما واسه همدیگه بگیره
یکی از ما با شهامت واسه اون یکی بمیره
انقدر بین دلا و حرفای ما اختلافه
این روزا درد غریبی می کنه ما رو کلافه
چی میشه با هم بسازیم یه روزی یه شهر تازه
بدون اینکه بگیریم از کسی حتی اجازه
یادگاری بنویسیم کاش رو گلبرگای قرمز
بنویسیم که عزیزم هرجا باشم بی تو هرگز
کاش نشه زندگیامون یه روزی اسیر تکرار
و یادت میاد عزیزم گفتی به امید دیدار ؟

سامیار (((داستان))) گفته : 03:05 ,9 فروردین 1392

دونه های برف هنوز به سطح چایی داغش نرسده ، آب میشد . انقدر صبور بود که دوست داشت چاییش رو با همون دونه های برف خنک کنه. دیگه برای دست فروش دوره گرد شده بود عادت ، که سارا رو ساعت 2 سر کوچه ی محمدی کنار تیر چراغ برق ببینه . سارا عادت داشت تو پاییز و زمستون همیشه بعد از مدرسه چایی بخره و در حالی که به گلدسته های مسجد نگاه میکرد ، اون رو با آرامش بخوره. پیرمرد دست فروش سارا رو مثل دختر خودش دوست داشت.همیشه وقتی سارا رو از دور میدید زود تر از رسیدن سارا به چرخش ، چایی رو برای اون آماده می کرد. سارا معدل بالایی داشت سال سوم دبیرستان بود، رشته ی ریاضی.از یه خانواده متوسط ، همیشه دختر تو داری بود ، کمتر با کسی حرف میزد.هیچ کس غیر از خودش و خدا نمی دونست تو دل سارا چی میگذره.سارا دختری زیبا بود.صورتی کشیده و لاغر اندام.ساده و شیک پوش بود. حجاب رو دوست داشت ولی از چادر بدش می اومد . بعضی ها فکر میکردن اون دیوونس . اما تو دل سارای داستان ما غوغایی به پا بود . همیشه یه حس بد باهاش بود. خیلی صبور بود... دوست داشت با صبوریش مبارزه کنه اما...شب ها که رو تختش دراز می کشید قبل از خواب ، دفتر خاطراتشو ورق میزد... همیشه با دیدن صفحه های دفترش تو دلش ترس به وجود میومد.آخه سارای داستان ما عاشق بود.عاشق کسی که سالها اون رو میشناخت...هم بازی دوران بچه گیش بود. امیر ، کلمه ای بود که همیشه تو ذهنش تازگی داشت.سالی 3 یا 4 بار بیشتر اون رو نمیدید. امیر پسر دایی سارا بود. امیر پسری خوشگل و خوش هیکل ؛ بدنی تو پُر ، صورتی مهربون و صدایی زیبا داشت، او یک سال از سارا بزرگتر بود... البته تمام صفات امیر ، فقط به چشم سارا قشنگ بود... وقتی چشمش به تاریخ ثبت شده پایین خاطراتش می افتاد، هول میکرد. آخه سارا 5 سال بود که عاشق امیر بود. اما حیف که این دل صاف و ساده ی اون اجازه نمی داد که این موضوع رو با کسی ، حتی خود امیر ، بیان کنه. 13 بدر هر سال امیر با خانواده ی خود و خانواده ی عمه با هم بودن.هر وقت سارا تصمیم می گرفت که موضوع رو به امیر بگه ، مسئله ای پیش می اومد. امیر اصلا تو فکر این چیزها نبود. همیشه با سارا شوخی می کرد . با هم بازی می کردن. سارا بیشتر موقع ها از خدا می خواست که تو دل امیر این موضوع رو بندازه ... اما دعا های اون به نتیجه نمی رسی... یک روز عزمش رو جزم کرد ... با خودش فکر کرد... ساعتها کنار تختش نشسته بود... و به گلی که 13 بدر سال پیش امیر بهش داده بود و سارا چسبونده بود به دفترش‌، اون رو نگاه می کرد. یک آن یه فکر به سرش زد... کاغذ برداشت... 2 بیت شعر عاشقانه نوشت... با یه مجله معتبر تماس گرفت تمام کارها رو انجام داد تا 2 بیت شعرش رو از طریق مجله تقدیم کنه به پسر داییش امیر . با دختر خاله اش تماس گرفت و موضوع رو سیر تا پیاز براش تعریف کرد... و بهش گفت که به امیر بگه مجله فلان روز رو بخره و بخونه.!!! تا چند روز سارا تو پوست خودش نمی گنجید ... وقتی از مدرسه بر میگشت یدونه چایی رو که می خرید نصفه می خورد و با عجله می رفت ! تا حالا 3 تا دفتر 200 برگ پر کرده بود از شعر و خاطره که تو هر صفحه اش بجای کلمه امیر از کلمه ی ( اون ) استفاده کرده بود چون میترسید مادرش رازش رو بفهمه. خونه ی امیر... ... تلفن زنگ میزنه ... اون یکی دختر عمه ی امیر هست ( دختر خاله سارا ) امیر رو متقاعد می کنه که مجله رو بخره... اما امیر سِمج میشه... دختر عمه مجبور میشه راز چند ساله ی دختر خالش سارا رو برای پسر داییش تعریف کنه... امیر مات و مبهوت مونده... آب دهنش رو بسختی پایین میده... عرق سرد رو پیشونیش موج میزنه... تمام رفتار هایی رو که با سارا انجام داده بود رو برای چند ثانیه مثل باد از ذهنش عبور می ده... متوجه میشه که با کاراش آتیش عشق سارا رو زیاد می کرده بدون اینکه خودش متوجه بشه. امیر کارش میکس تصاویر بود... همیشه روی عکس های جدیدش آهنگ های قشنگ می گذاشت... حتی این آخرها یه کلیپ ویدویی از خودش تهیه کرده بود ... امیر تازه فهمیده بود که چرا وقتی سارا میاد پیشش ، همش میگه من از آهنگ هایی که میگذاری رو میکسات خوشم میاد...!!! امیر از اون روز فکرش تغییر میکنه... اما چه فایده... هر چقدر با خودش فکر کرد که شاید بتونه یه حس جدید به سارا پیدا کنه... باز نتونست همش سارا رو به چشم بچه گی نگاش میکرد... اما سارا بزرگ شده بود ... برای خودش خانومی بود... امیر نتونست با خودش کنار بیاد... تصمیمش رو گرفته بود. ته دل امیر می گفت که سارا رو دوست داره ... اون هم نه کم ،خیلی زیاد... اما دوست داشتن اون با دوست داشتن سارا زمین تا آسمون فرق می کرد. زمستون تموم شد... 13 بدر طبق رسم هر سال فرا رسید . سارا خوشحال از اینکه باز میتونه صورت ناز امیر رو ببینه... تو پوست خودش نمی گنجید.با تمام خوش گذرونی های 13 بدر ... اون روز به پایان رسیده بود. ( سارا نمی دونست که امیر ماجرای عاشق شدنش رو میدونه ) اما امیر می دونست و به روی خودش نیاورد. شب فرا رسیده بود ... ماشین پدر امیر جا برای نشستن نداشت. امیر از اینکه یه فرصت خوب پیدا کرده تا با سارا صحبت کنه خوشحال بود. امیر و سارا پشت ماشین دو نفری تنها نشستن.. پدر و مادر سارا هم جلو. امیر طبق شوخی های همیشگیش دست سارا رو گذاشت رو زانوی خودش ، و یه عکس از ناخون های سارا گرفت. وقتی امیر این حرکت رو انجام داد برای اولین بار تو دلش خالی شد... قلبش شروع کرد به تپش شدید... یاد حرفای پشت تلفن اون یکی دختر عمه اش افتاد... هوا خنک بود ... اما امیر خیس عرق. امیر اینبار دستش رو گذاشت رو دست سارا ( دست سارا هنوز رو زانوهای امیر بود ) دوباره عکس گرفت... سارا که همیشه با بوی تن امیر دست و پاشو گم می کرد ... اینبار از گرمای وجود امیر که از دستهاش به دستش می رسید هیجان زده شده بود. قلب کوچولوی سارا مثل گنجیشک داشت به سرعت می تپید. امیر دیگه دستش رو از رو دست سارا جدا نکرد. دست سارا رو گرفت و آروم نوازش می کرد . امیر نمی دونست مغلوب عشق شده یا شهوت.دستای هردوشون خیس عرق بود ... سکوتی سنگین فضای ماشین رو پر کرده بود... باد خنکی که از پنجره ی ماشین به صورت این دو میزد آرامش رو همراه با ترس تو وجودشون به نوازش در می اورد. ناگهان امیر به طرف گوش سارا رفت و آروم با همون صدای گرمش به سارا گفت : منو دوست داری ؟ سارا با شنیدن این جمله شُکه شده بود... امیر دوباره پرسید... منو دوست داری... سارا که داشت به سکوت بی آلایش جاده نگاه می کرد دیگه نمی تونست جلوی بغضِشو بگیره ... لبهاشو میون دندوناش گذاشته بود صدای فریادِ بغضش رو با فشار دندوناش ، رو لباهش ، خالی می کرد، ... برگشت... به صورت امیر نگاه کرد... اشکاش دونه دونه از گونه هاش جاری بود... هیچ حرکتی انجام نمیداد... میترسید فریاد بزنه ... صدای حِق حِقشو می شد شنید... لباشو از بین دندوناش آزاد کرد چشماشو بست ... نگاه امیر به لباش افتاد... از رو لباش خون میومد... امیر هنوز نمی دونست عشق بود یا شهوت... اما سراسر وجود سارا عشق بود...امیر دست سارا رو ول کرد... چونه ی سارا رو گرفت... صورتش رو به صورت سارا نزدیک کرد... امیرخون های روی لبهای سارا رو با وجود خودش تقسیم کرد... سارا باز نتونست جلوی خودش رو بگیره ... سارا دهانشو رو ... روی دهان امیر قفل کرد... و شروع به گریه کرد ... سارا نیمی خواست کسی متوجه گریه کردنش بشه... بعد از لحظاتی سارا آروم صورتشو کنار کشید... دید دهان امیر پر از خونه... امیر دستمالی بر داشت و اول صورت سارا ، و بعد صورت خودش رو تمیز کرد... سارا دستمال خونی را گرفت .. درون کیفش گذاشت...سکوت پاسخ اون دو بود... سکوت... سکوت... سکوت... 1 هفته بعد امیر دیگه می دونست که واقعا عاشق سارا شده ... موضوع رو با مادرش درمیون گذاشت.مادر قبول کرد. مادرش ، سارا رو خیلی دوست داشت. و زود قضیه خواستگاری رو راه انداخت . قرار عقد کنون رو گذاشتن بعد از گذراندن خدمت سربازی امیر. .... سارا وارد دوره پیش دانشگاهی شد... همیشه خوشحال بود اما یه ترس همیشگی باحاش بود... همش فکر میکرد امیر رو از دست میده ... اما وقتی به درگاه خداوند گریه می کرد کمی آروم می شد. 84/8/18 امیر به سربازی رفت .روزهای پر نشاطی برای سارا بود. مادر پدر امیر خونه ی خودشون رو نزدیک مدرسه ی سارا ینا بردن... و در اون جا یک خونه رهن کردن . روز های سرد زمستون نزدیک شد... دی ماه فرا رسید ... خدمت امیر عاشق شده ی ما کنار مرز افغانستان بود . با شروع شدن زمستون، سارا رو دلشوره ی عجیبی فرا گرفت . این دل شوره وقتی بیشتر میشد که از کنار چرخ پیرمرد مهربون رد می شد. اما با خریدن یک عدد چایی و خوردن اون کمی آروم می شد. اواسط دی ماه بود ... سارا خیلی دل تنگ شده بود... نمی دونست چرا از این زمستون بدش میاد...همیشه دلهره داشت تا این که رسید به شب که اصلا خوابش نبرد و تا صبح بیدار بود... او منتظر بود ... منتظر امیر.. منتظر عشقش... به مدرسه رفت اسم امیر از ذهنش بیرون نمی رفت .. آخه امیر قرار بود بیاد مرخصی.سارا خیلی دلشوره داشت... تا حدی دلهره و دلشوره ی اون زیاد شده بود که سر کلاساش چند بار حالش بهم خورد... ساعات کلاس بکندی می گذشت... و آخرین زنگ کلاس به گوش سارا رسید... کیف و کتابش رو به سرعت جمع کرد...برف زمستونی زمین رو سفید پوش کرده بود . از مدرسه خارج شد ، این آخرین بار بود که صدای خداحافظی سارا تو مدرسه می پیچید. به طرف پیر مرد مهربون رفت... پیر مرد لبخند همیشگیش به لباش نبود .. برف به شدت می بارید.برف رو سپیدی موی صورت پیر مرد یخ زده بود... موژه های سارا با رنگ برف التهاب قشنگی رو به خودش گرفته بود... سارا با تعجب به پیر مرد سلام داد ... جوابی نشنید... پیر مرد چای رو به او تعارف زد... این آخرین چایی بود که پیر مرد می فروخت ... سارا پرسید : پدر جان چرا ناراحتی؟... تمام وجود سارا پر از ترس بود... تو اون هوای سرد از گرما داشت احساس خفگی می کرد. پیر مرد جواب داد... منتظر پسرم بودم. اون تنها نون آور خونه بود . پسرم رو فرستادم سربازی اما... صدای پیر مرد می لرزید... قلب سارا از شدت تپشهای فراوان... درد گرفته بود... سارا پرسید: اما چی... ؟ پیرمرد می خواست بگه... اشک چشمهای پیر مرد جاری شد...اشک های اون یخ های روی موهای سفید صورتش رو آب می کرد و به طرف پایین سرازیر می شد... سارا به زحمت روی پاش ایستاده بود... این دفعه با صدایی لرزان دوباره پرسید:پدر جان مگه چی شده ؟ پیر مرد جواب داد... شهید شد.... سارا باشنیدن این کلمه به تیر چراغ برق تکیه داد هنوز چایی تو دستش بود... پیر مرد یه عکس بهش نشون داد... گفت: این پسر منه... سارا با نگاه اول به عکس پسرش ... دیگه جرأت نکرد به فرد کناریش نگاه کنه ... دلشوره ی سارا خیلی زیاد شده بود...عکس رو بر گردوند .. می خواست گریه کنه...دوست داشت داد بزنه... که ای خدا...نکنه امیر من... خدا جون امیر من... خدای مهربون امیر من.... ای خدا من امیر رو دوست دارم... از من نگیریش... من طاقت ندارم... خدا جون می دونم چقدر بزرگی... پیر مرد بدون گرفتن پول از سارا به راه افتاد ... سارا تو دلش دعا می کرد... به خدا التماس می کرد... انگار می دونست چه اتفاقی افتاده ... دست و پاهاش خیلی می لرزید... خدا رو به همون برفش قسم داد ... سارا چشم هاشو بست ... امیر رو حس میکرد... صورتش رو ، رو به آسمون کرد... همون فرشته های توی اتاقش رو دید. فرشتها براش دست میزدن... اشک سارا روی گونه هاش که از سرما سرخ شده بودن سرازیر شده بود ... بوی امیر رو حس کرد... اما احساس خوبی نبود... اون حس عجیب بهش دست داد... امیر رو نزدیک خودش احساس میکرد... بوی گل های رز سفید و قرمز که براش خیلی آشنا بود دوباره به مشامش رسید... اما چند لحظه طول نکشید ... آروم چشمهاشو باز کرد.. خودش رو میون برف ها دید ... خبری از پیر مرد نبود. انگار خواب میدید... دوست داشت از اون محلکه فرار کنه... اما یه صدا آشنا به گوشش رسید... صدایی که خیلی دوست داشت... صدایی که سالها به یادش زندگی کرده بود... صدای امیر بود ... اما به دور و برش نگاه کرد.. کسی نبود... صدا بهش می گفت بیا... بیا... سارا با من بیا... منتظرتم...بیا... سارا با چشمهایی گریان شروع به دویدن کرد ... دوست داشت چایی توی دستش رو برای امیر ببره... همین طور می دوید... کوچه ی دوم رو پیچید... با چشمانی پُر از اشک ، دوان دوان وارد کوچه شد... ناگهان ایستاد... سیل جمعیت رو دید که با گفتن لا الا اله الله به سمت خونه ی جدید امیرینا در حال حرکت بودن... دونه های برف... سطح چایی یخ زده اش رو پُر کردن ... چایی از دستش افتاد... دیگه سارا متوجه شده بود که دلشوره و دل نگرانی تمام این سالها به خاطر چی بود... بغض گلویش رو داشت میفشرد ... اشکهای چشمش مجال دیدن نمیداد... به زانو روی برف ها نشست و به خدا گفت : خیلی بی رحمی... خیلی نامردی... تو هیچ کس رو دوست نداری... هیچ کس... آخه چرا... چرا امیر من... مگه ما مثل همه دل نداشتیم... مگه تو ندیدی ما عاشق بودیم...چرا زندگیمون رو خراب کردی... ای خداااا... چشمهاشو بست... همون چشم هایی که یک روز با عشق به صورت امیر نگاه می کرد همون چشم هایی که یک روز برای پاسخ به عشقش ، گریه کرد... آروم چشم ها رو بست ، رو برف ها دراز کشد... یه حس خوب پیدا کرده بود... مردم دور اون جمع شده بودن... برف های دورش شروع به آب شدن کردن، آروم آروم گل های رز و سفید کنارش شروع به رشد کردن ... مردم فقط نظاره گر بودن... سارا دیگه اون دلهره رو نداشت... یه حس عجیب داشت... چشمهاشو باز کرد یه جفت کفش جلوش دید... بلند شد... نشست ... یه مرد چونه اش رو گرفت و بلند کرد .. سارا نگاه کرد... بغض دیرینش ترکید ... هم می خندید هم گریه میکرد ... اون مرد امیر بود ... بغلش کرد ... بعد از دقایقی دست هم دیگر رو گرفتند و با هم شروع به راه رفتن کردن... سارا به روبرو نگاه کرد پیر مرد رو دید کنار پسرش ایستاده ... پیر مرد دوباره می خندید... امیر به سارا با عشق تمام نگاه کرد و گفت: خدا منتظر ماست. و هر دو به سوی آسمان پرواز کردند... دو بیت شعر سارا هیچ وقت در مجله چاپ نشد. فرشته ها از اول عاشقی سارا با اون بودن تا اینکه ...عروسی سارا و امیر با هزاران هزار فرشته نزد خدا برگزار شد ... خداوند هدیه ی خودش رو تقدیم اونا کرده بود... پایان
__________________
نبسته ام به کس دل،نبسته کس به من دل،چو تخته پاره بر موج رها رها رهایم....

سامیار گفته : 03:13 ,9 فروردین 1392

سلام رفقا مجازی ای کاش حقیقی بودین لاقل دل ما به بودنتون خوش بود ولی چه میشه کرد کسی از دنیا حقیقی خیری بش نرسید که میاد اینجا حالا بگذریم حالتون چطوره عید و همه سرگرم عید دیدنی و مسافرت و این ورو اون ور
ککسی سری به کلبه تنهایی ما نمیزنه
به هر حال هر کجا هستی باش آسمانت آبی و دلت از غصه دنیا خالی
سال جدید دوس ندارم حرفا غمگین بزنیم حالمون گرفته شه
راستی مارال خانم مام بیاد شما هستیم چی شد ازدواج کردی با عشقت؟
من بچه مشهدم بچه ها مشهد اینجاکسی نمیاد من نماینده همشونم
ساعت چنده فک کنم نزدیکا 3صبح و من تنها اینجا دارم چیزی مینویسم مواظب خودتون باشین کد پیشواز221640هم قشنگ دوست داشتین بذارین هر چی آرزو خوبه واسه تک تک شما ها
راستی اینم بگم داستان بالا قشنگ بخونیدو از دستش ندین
اگه دوست داشتین نظرم بدین
خدافظ

سامیار کد پیشواز مجید خراطها گفته : 02:26 ,11 فروردین 1392



کد آهنگ پیشواز ایرانسل از مجید خراطها




تو غصه نخور ۳۳۱۵۵۸۹
.
بلاتکلیف ۳۳۱۵۵۹۰
.
دار و ندار ۳۳۱۵۵۹۱
.
دیگه میرم ۳۳۱۵۵۹۲
.
حلقه ۳۳۱۵۵۹۳
.
تغییر کردی ۳۳۱۵۵۹۴
.
نگران ۳۳۱۵۵۹۵
.
بهونه ۳۳۱۵۵۹۶
.
منو ببخش ۳۳۱۵۵۹۷
.
تو عوض شدی ۳۳۱۵۵۹۸
.
مسافر ۳۳۱۵۵۹۹
.
تو آزادی ۳۳۱۵۶۰۰
.
اشتباه کردم ۳۳۱۵۶۰۱
.
خدانگهدار ۳۳۱۵۶۰۲
.
خدانگهدار قطعه ۲ ۳۳۱۵۶۰۳

سامیار گفته : 02:28 ,11 فروردین 1392

خب رفقا اینم کد پیشواز از مجید خراطها سلطان احساس
بذارید و حالشو ببرید 3315599از همه باحال تره من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه
کجایید نیستید فقط منم که بهتون سر میزنم اینم کد پیشواز از مجید هر کی که میخواست بذاره

ثمره گفته : 02:21 ,20 فروردین 1392

سلام
لطفا کد آهنگ کاش میموند از رضا شیری رو بزارین

سارا گفته : 12:32 ,24 فروردین 1392

سلام کدهای پیشوازایرانسل مجید علی پور و حبیب وسمیرمحکوم عشق حتما هرطورشده تو سایت بذارید
ممنونممممممممممممممممممممممم

مارال گفته : 02:15 ,25 فروردین 1392

سلام سامیار جان خوبی؟نه هنوزعزیزم فعلا از دوری هم عذاب میکشیم

سامیار گفته : 01:07 ,26 فروردین 1392

سلام مارال جان امان از این درد دوری بخدا بد دردی امیدوارم هر چه زودتر این اتفاق بیفته چون خودم میدونم دوری چه دردی

سامیار گفته : 01:08 ,26 فروردین 1392

دوستان نمیاین چرا دل ما براتون تنگ شده

سامیار گفته : 01:44 ,26 فروردین 1392


شعر عاشقانه
شعر عاشقانه
شعر عاشقانه
شعر از مریم حیدر زاده
جواب نامه ات

سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدن
هنوزم پر مي كشه دل براي به تو رسيدن
واسه ي جواب نامت مي دونم كه خيلي ديره
بذا به حساب غربت نكنه دلت بگيره
عزيزم بگو ببينمكه چه رنگه روزگارت
خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب كنارت
سر تو مهربوني بذاري به روي شونم
تو فقط واسم دعا كن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره
چون بلاتكليفه عاشق آخه تكليفي نداره
نكنه ازم برنجي تشنه ام تشنه ي بارون
چه قدر از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دو تامون
متن کامل شعر ادامه مطلب


برچسب‌ها: شعر از مریم حیدر زاده جواب نامه ات, شعر مریم حیدر زاده, شعر های عاشقانه مریم حیدر زاده, مریم حیدر زاده, شعر عاشقانه
ادامه مطلب
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 | 11:16 بعد از ظهر | ميلاد |
________________________________________
مریم حیدرزاده - یک سبد آرزوی کال
سلام به همه دوستای خوبم امید وارم حالتون خوب باشه و خسته نباشید
یه شعر از مریم حیدر زاده تقدیم میکنم به همتون و امید وارم خوشتون بیادش


مریم حیدرزاده - یک سبد آرزوی کال

کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایقدیم می ش
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق می شدیم
کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت
گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت
کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم
باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم
کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می یگرفت
برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم
به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم
شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم


برای خوندنه متن کامله شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید

برچسب‌ها: مریم حیدرزاده, یک سبد آرزوی کال, شعر های عاشقانه مریم حیدر زاده, شعر عاشقانه, شعر های عاشقی
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 | 11:23 بعد از ظهر | ميلاد |
________________________________________
شعر عاشقانه
سلام به همه دوستای خوبم خسته نباشید برا همتون آرزوی موفقیت و تندرستی
می کنم دوست و کاربرای قدیمی که شعر میذاشتن برامون دیگه مارو
فراموش کردن و هیچ کمکی نمی کنن دیگه ؟




منتظر نظر و شعرای خوبتونم ممنون


تو شب خیس مژه هام یه شب بیا قدم بزن
با رقص تلخ اشک من ساز دوست دارم بزن
اتاق آرزوهامو خیلی مرتب چیدمش
بیا و با یه چشمکت اتاقمو بهم بزن
سخته برات تنهاییاتو کوک کنی
با عشق من چشای نازتو ببند ٬ برای من یه کم بزن
می خواستم از نگات بگم ٬ دوباره لغزید قلمم
قصه نویس رویاها بیا واسم قلم بزن
بگو دوسم داری یا نه ؟ یه جور بهم نشون بده
بقیه زندگیمو با این جواب رقم بزن



بقیه شعر در ادامه مطلب

برچسب‌ها: شعر عاشقانه مریم حیدر زاده, شعر عاشقی, شعر های عاشقانه مریم حیدر زاده, شعرعاشقانه, شعر عاشقانه زیبا
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 | 4:7 قبل از ظهر | ميلاد |
________________________________________
شعر تا قیامت مریم حیدر زاده
تا قیامت
من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و وکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
برایه خواندن شعر بعدی به ادامه یه مطلب برید

برچسب‌ها: شعر مریم حبدر زاده, اشعار مریم حیدر زاده, شعرعاشقانه, شعر های عاشقانه مریم حیدر زاده, اشعار زیبای عاشقانه
ادامه مطلب
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 | 7:22 قبل از ظهر | ميلاد |
________________________________________ About
.............................................

دوستان با نظراتتون منو خوشحال کنید


..........



برای استفاده ی بهتر و رسیدن به
مطلب مورد نظرتون
به قسمت موضوعات وب
سر بزنید
Menu
.............................................
صفحه اصلی
ایمیل
پروفایل من
PreviousItems
.............................................
شعر عاشقانه
شعر اول بهار
شعر کوتاه برای عید نوروز
هیچ وقت
خیلیا هستن
عکس عاشقانه
َشعر عاشقانه خدا عشق به خدای بزرگ
ِشعر عاشقانه
ترانه عاشقانه / شعر عاشقانه
شعر عاشقانه ترانه عاشقانه میلاد جانمحمدی
Link
.............................................
. | . | .
شاید این جمعه بیاید شاید
فرومد51
((با تو میمانم))
دست خودم نیست
ღღشب ارغوانیღღ
جاده زودگذر
بهداد
1000 راز
"آریا بوک ، مرکز کتاب و مقاله
نازلی
:دوراهے
همراز کویر
بی رو در واسی بگو
اس ام اس و شعرای خوشگل
جوک و عکس خنده دار
دلنوشته...
//
شعر
milad
Categories
.............................................
شعر عيد نوروز اس ام اس سال نو مطالب عيد نوروز
اشعار میلاد جانمحمدی سری اول
اشعار میلاد جانمحمدی سری دوم
اشعار میلاد جانمحمدی سری سوم
اس ام اس عاشقانه متن عاشقانه
شعر مريم حيدرزاده شعر عاشقانه
متن شعر بابك جهانبخش تيك تيك ساعت
عكس های عاشقانه
شعر هاي كوتاه عاشقانه اشعار كوتاه
برگزيده بهترين شعر ها اشعار عاشقانه بهترين ها
متن ترانه خوانندگان
متن ترانه های زنده یاد خسرو شکیبایی
شعر برای مادر...
بیوگرافی و اشعار زنده یا نجمه زارع
برنده جایزه ادبی پوشکارت
اشعار فریدون مشیری
شعر عاشقانه
Archive
.............................................
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
دی 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آرشيو
WebLink
.........................
آمار -------------------------

نظر شما
نام شما:
پست الکترونيک:
وب سايت:
کد تایید:
ارسال نظر به صورت خصوصي
محبوبترین مطالب سایت

چت روم شمال

  • برای ورود به چت روم شلوغ سایت (کلیک کنید) گفتگوی آنلاین کاربران سایت تعداد نمایش : ۳۶۸۲۱۲
  • کد آهنگ بی تو میمیرم از مرتضی پاشایی + كد مرتضي پاشايي فروردين ۱۳۹۰ تعداد نمایش : 433787
  • سایت کد آهنگ پیشواز ایرانسل تعداد نمایش : 371126
  • کد آهنگ پيشواز مجید خراطها جديد سال 1390 تعداد نمایش : 240021
  • كد آهنگ پيشواز غمگين + كدآهنگ پيشواز غمناك و غم ناك + ايرانسل غم تعداد نمایش : 220725
  • دانلود آهنگ جدید و زیبای مرتضی پاشایی به نام"‎داری از چشام میفتی" تعداد نمایش : 218077
  • کد آهنگ و دانلود مجاز مرتضی پاشایی و مازیار فلاحی برای وبلاگ تعداد نمایش : 208418
  • کد پیشواز جدید 90،شاد ،غمگین ، آرامش بخش،رپ،ایرانسل پیشواز ،کد پیشواز تعداد نمایش : 197241
  • کد آهنگ پیشواز مرتضی پاشایی تعداد نمایش : 195496
  • کد آهنگ جدید پیشواز همراه اول آبان 90 تعداد نمایش : 175319
  • ஜ جديدترين كدهاي آهنگ پيشواز ايرانسل ஜ تعداد نمایش : 157603
  • كد آهنگ پیشواز ایرانسل مازیار + کد مازیار فلاحی تعداد نمایش : 138638
  • دانلود فول آلبوم مرتضی پاشایی+تمامي آهنگهای مرتضی پاشائی سال 90 تعداد نمایش : 134201
  • تمام كدهای پيشواز مجيد خراطها در ويترين كد پيشواز ايرانسل تعداد نمایش : 128028
  • پخش آنلاين آهنگ و موزيک در سايت كد آهنگ پيشواز ايرانسل تعداد نمایش : 126696
  • سایت ثبت نام www.quran.medu.ir تعداد نمایش : 122523
  • زیباترین و جدیدترین آهنگ های مجید خراطها+کد آهنگ های مجید خراطها ۹۰ تعداد نمایش : 91949
  • کد آهنگ پیشواز ايرانسل از علی عبدالمالکی+"پيشوازهای علی عبدالمالکی"90 تعداد نمایش : 84325
  • کد آهنگ سریال قلب یخی با صدای مازیار فلاحی تعداد نمایش : 64736
  • kode ahange pishvaze irancell تعداد نمایش : 63109
  • كد تمامی آهنگ هاي پيشواز شادمهر عقيلی+جديدترين آهنگ شادمهر عقيلی ۱۳۹۰ تعداد نمایش : 62822
  • ساعت طرح ســـواچ

    طــراحي منحصــر به فرد ســال 2012

    يك ساعت فوق العاده شيك و جديد

    قیمت ویژه فقط :14,500 تومان

    توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

     

    شامپــو رفع سفيدي مـو

    فقط در 10-15 دقيقه با موهاي سفيد خداحافظي كنيد

    از بين بردن سفيدي مو براي هميشه

    قیمت ویژه فقط :18,000 تومان

    توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

     
    Copyright © 2010 by http://www.onlysms2.ir