adsX
x
جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد




تمام كدهای پيشواز مجيد خراطها در ويترين كد پيشواز ايرانسل

انتخاب کد پیشواز ایرانسل

در قسمت زیر پیشواز مورد علاقه خود را بر اساس حروف الفبا انتخاب کنید

برای ورود به چت روم ایرانسلی ها روی عکس کلیک کنید

برای ورود به چت روم ایرانسلی ها روی عکس کلیک کنید

 

 

 

موزن میکروتاچ مکس MicroTouch Max

موزن میکروتاچ مکس . میکرو تاچ یک وسیله برای اصلاح موهای زائد است

قیمت ویژه فقط :19,000 تومان

توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

 

 

ساعت فوق العاده زیبا برای نسل جوان

يک ساعت فوق العاده شيک و جديد

قیمت ویژه فقط :15,500 تومان

توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

 

 

 

کیف آلوما والت اصلی ( وکیومی ) Aluma Wallet

قابل استفاده برای آقایان و خانم ها در رنگ های دلخواه

قیمت ویژه فقط :21,000 تومان

توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

 

 

 

اگر به دنبال بهتربن ها هستيد ...اين يكي از آن هاست

ساعت برگزیده معتبرترین مجله های روز دنیا

قیمت ویژه فقط :25,000 تومان

توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

 

 

 

چت روم شمال

کد آهنگ پيشواز شده مجید خراطها
اونایی که طرفدار سبک مجید خراطها هستند میتونن از آهنگ حرفمو بشنو استفاده کنن

آهای تو.این تو نیستی.حرفمو بشنو.خاطره.یکی بود یکی نبود

 

  سلام دوستان فعلا كد آهنگ پيشواز مجيد خراطها نيومده اين تايپيك رو زدم تا تو اينترنت دنبال كد پيشواز مجيد خراطها نگرديد هر موقع اومد در اين تايپيك قرار ميدم.اما ميتونيد از كد علي خزائي استفاده كنيد كه با سبك مجيد خراطها ميخونه

 

برای دریافت تمامی کد آهنگ های مجید خراطها اینجا کلیک کنید

برای دریافت سری دوم کد آهنگهای مجید خراطها اینجا کلیک کنید

برای دریافت سری اول کدهای مرتضی پاشایی اینجا کلیک کنید

براي دريافت سري دوم كدهاي مرتضي پاشايي اينجا كليك كنيد 

  

کد
 
 نام
 
 اثری از
 
 
 
 
٣٣١١٢٩٧
 
 آهای تو
 
 علی خزائی
 
 
 
 
٣٣١١٢٩٩
 
 این تو نیستی
 
 علی خزائی
 
 
 
 
٣٣١١٢٩٨
 
 حرفمو بشنو
 
 علی خزائی
 
 
 
 
٣٣١١٣٠٠
 
 خاطره
 
 علی خزائی
 
 
 
 
٣٣١١٣٠١
 
 یکی بود یکی نبود
 
 علی خزائی

 

 

 

برچسب : آهنگ پیشواز پاييز از مجید خراطها، آهنگ پیشواز بي نشون از مجید خراطها، آهنگ پیشواز داداشي از مجید خراطها،آهنگ پیشواز خدانگهدار از مجید خراطها،آهنگ پیشوازخاكم نكنيد از مجید خراطها، آهنگ پیشواز قرار تنهايي ما از مجید خراطها،آهنگ پیشواز دوست دارم از مجید خراطها،آهنگ پیشواز دليل رفتنت از مجید خراطها، آهنگ پیشواز مسافر از مجید خراطها، آهنگ پیشواز تموم حرفام از مجید خراطها، آهنگ پیشواز نقطه چین از مجید خراطها، آهنگ پیشواز خداحافظ گل نازم از مجید خراطها، آهنگ پیشواز خدا کاری بکن از مجید خراطها،آهنگ پیشواز با کی صحبت می کنی از مجید خراطها،آهنگ پیشواز نمی ذارم که برگردی از مجید خراطها،


برچسب ها :
موضوع :
| لینک ثابت | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 15 اسفند 1389 و در ساعت : 10:56 - نویسنده : ramsarmusic | چت روم سایت
bahar گفته : 08:11 ,13 اسفند 1391

salam dostaye golam ,khobin ?
aji elham ,aji pari ,aji neda ,dadash farzam ,dadash afshin ,dadash kazem ,dadash iliya ,kojahaeen ,khoshin ?omid varam behtarin lahze haton hamishe paidar bashan
movazebe khodeton bashin ,b yadetonam

afshin گفته : 12:58 ,14 اسفند 1391

سلام به همه دوستان یه مدتی نبودم اما خوشحالم که اومدم امیدوارم حال همه خوب باشه و محیطی عاری از هر گونه کاربر ب ی ش ع و ر...................

تنهای اول گفته : 05:37 ,15 اسفند 1391

سلام به همگی امیدوارم خوب باشین برای همتون ارزوی سلامتی میکنم دعاکنید به دختری دوسش دارم بگم دوستدارم خیلی سخته گفتنش چیکارکنم

faisal گفته : 06:16 ,15 اسفند 1391


هی، رفیق....
زیادی خوبی نکن !
انسان است ،
فراموشکار است ...!
از تنهایش که در بیاید ،
... تنهایت را دور میزند !
پشت می کند به تو ،
به گذشته ات ...!
حتی روزی میرسد که به تو هم میگوید :
شما...؟!

faisal گفته : 06:23 ,15 اسفند 1391

سلام همه. ببخشيد توي سايت اومدم .افشين بهش بگو دوستت دارم اگه نگفتي مثل من تنها ميشي من يكي رو دوست داشتم بهش نگفتم با يكي ديگه دوست شد

afshin گفته : 08:52 ,15 اسفند 1391

سلام ب همه که البته دیگه همه ای نموده....! فیصل جان منو با تنهای اول اشتب گرفتی داداشی..... من تا حالا هیچ دختری رو در اون حد دوس نداشتم و احیانا از هر کی هم خوشم بیاد خیلی رک و صریح بهش میگم حالا چ پسر چ دختر...........

₪ FaRzAm ₪ گفته : 11:15 ,15 اسفند 1391

سلام. تنهای اول از من میشنوی اصلا نگو. چون ارزش نداره بخدا عاشق شدن.همه دیگه کارشون شده خیانت کردن. منم مثل خیلی از پسرا تنهام و الان خیلی راحتم.فکرمم راحته. آرامشه الانمو با هیچی عوض نمیکنم

bahar گفته : 09:59 ,16 اسفند 1391

salam khobin hame ?
tanhaye aval besh bego k age 1 roz az dastesh dadi ,khodeto sarzanesh nakoni k age besh gofte bodam shayad alan male man bod ,age vaghean dosesh dari b eshghet shak nakon

تنهای اول گفته : 04:47 ,16 اسفند 1391

ممنون از همتون سلام بهار خب خیلیدوسش دارم از ته دلم دوسش دارم هرموقع میخوام بهش بگم نمیشه خجالت میکشم زبونم بند میاد مجبورم بی خیال از کنارش ردشم وفقط نگاش کنم

bahar گفته : 05:29 ,16 اسفند 1391

tanhaye aval ,dos dashtan k khejalat nadare ,boro behesh bego ,ba tamame vojodet bego k dosesh dari shayad unam doset dashte bashe ,nazar az dastesh bedi ,man vasat doa mikonam dadashi

تنهای اول گفته : 05:56 ,16 اسفند 1391

اره اجی بهار فکرکنم دوسم داره هی چشمک ولبخندو....خب خجالتم دست خودم نیست قربونت برم.فکرکنم از دستش بدم ناامیدم

تنهای اول گفته : 06:07 ,16 اسفند 1391

بهتره بخاطر چیزی که هستیمازمون نفرت داشته باشن تابخاطر چیزی که نیستیم دوستمون داشته باشن

bahar گفته : 06:40 ,16 اسفند 1391

age az dastesh bedi taghsire khodete ,unam k doset dare pas chera besh nemigi ,khoda midone cheghad dos dare besh begi ,age vaghean doseah dashti har kari mikardi k b dastesh biyari ,khejalat keshodan k chizi nist ,baziya joneshono midan vase kasi k doseah daran ,boro behesh bego

تنهای اول گفته : 04:17 ,17 اسفند 1391

شنبه حتما بهش میگم بخاطر حرفات خیلی ممنون واقعا تاثیرگذاشت هرموقع گفتم بهت خبرمیدم مطئن باش اجی بهار فداتشم بای

bahar گفته : 11:56 ,18 اسفند 1391

salam khobin bacheha ?
dadasham omidvaram movafagh beshi say kon delesho b dast biyari az tahe del omid varam movafagh beshi o dar kenaresh behtarina ro b dast biyarin ,farda montazere khabaraye khobam az tarafet

faisal گفته : 01:15 ,19 اسفند 1391

وقتي گريه کردم گفتند بچه اي وقتي خنديدم گفتند ديوونه اي وقتي جدي بودم گفتند مغروري وقتي شوخي کردم گفتند سنگين باش وقتي حرف زدم گفتند پرحرفي وقتي ساکت شدم گفتند عاشقي حالا هم که عاشقم مي گويند : گناهه

faisal گفته : 01:16 ,19 اسفند 1391

میـخوام یه قـصری بـسـازم

پنجره هـــــاش آبی بــاشه

من بـــاشم و تــو باشی و

یک شب مهتـــــابی باشه



امشب میـخوام از آســمون

یــاسـای خـوشبــو بچیـنـم

امشب میخوام عکس تو رو

تــو خــواب گلــها بـبـیـنـــم



کــاشکی بدونـی چشماتو

به صـد تــا دنیــا نمــی دم

یه مــوج گیـســوی تــو رو

به صد تـــا دریــا نمـی دم



کــاش تــو هوای عاشقی

همـیـشه پیـشـم بـمونـی

از تــو کــتــــاب زنــدگــی

حـرفــای رنـگــی بخـونـی



حـتـی اگــه دلـت نــخـواد

اســم تــو، تـــو قلب منه

چـهـره ی تـو یــادم مـیاد

وقتــی کـه بـــارون میزنه



امـشب میـخوام بـرای تو

یه فـال حـــافـظ بـگـیــرم

اگـر که خـوب در نـیـــومد

بـه احـتـرامــت بـمـیــــرم



امشب میخوام تو آسمون

عکس چشـات و بـکـشم

اگـــر نـگـــاهم نـکـنــــی

نـــاز نـــگـــاتــو بـکـشـم



می خوام تو رو قسم بدم

به جـون هر چی عـاشقه

به جون هرچی قلب صاف

رنـگ گــــــل شــقــایـقـه



یه وقـتـی که مـن نـبـودم

بـی خـبـر از اینـجـــا نـری

بـدون یــه خـــــدافـظـــی

پــر نـزنـی تـنـهـــا نــــری



وقتـی که اینـجـــا بمـونی

بـارون قـشــنگ و نم نمه

هـوای رفتـن کـه کـــنـی

مـرگ گــلای مـریـمـــــه

............................

.................

...........

bahar گفته : 08:41 ,19 اسفند 1391

salam dadashi ? khobi ?chi shod behesh gofti ? omid varam hame chiz khob pish rafte bashe
baghiye bache ha khobin ? kojaeen ?hoch kodometon nistin ? delam vasaton tang shode khob ,biyain dg

₪ FaRzAm ₪ گفته : 10:06 ,19 اسفند 1391


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم 



سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… 



 می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… 



هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… 



تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس 



راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… 



گفتم:تو چی؟گفت:من؟ 



گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟ 



برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم… 



با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره… 



گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه… 



گفت:موافقم…فردا می ریم… 



و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من بود چی؟…سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم… 




طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره… 



یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس… 



بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم… 



علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟ 



که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…یا از خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می 



شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علی…تو چته؟چرا این جوری می کنی…؟ 



اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مریم…مگه گناهم چیه؟…من 



نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم… 



دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو 



دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟ 



گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم… 



نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و 



اتاقو انتخاب کردم… 



من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام 



طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه 



خودت…منم واسه خودم… 



دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش 



کرده بودم…حالا به همه چی پا زده… 



دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی 



جیب مانتوام بود… 



درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه 



رو برداشتم و از خونه زدم بیرون… 



توی نامه نوشت بودم: 



علی جان…سلام… 



امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم 



ازت جدا می شم… 



می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی 



شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر 




برام بی اهمیت بود که حاضر 



بودم برگه رو همون جاپاره کنم… 



اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه… 

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مریم



elham گفته : 01:34 ,20 اسفند 1391


------خدا حافظ ای عشق
اشتباه کردم قلبم را به تو دادم ، دل بستم به تو و عهد عشق را با تو بستماشتباه کردم آن روز که به تو گفتم به قلب من خوش آمدیاشتباه کردم اسیرت شدم ، دلتنگت شدم و به انتظار تو نشستم .
بگذار چند روزی بگذرد و بعد قلبم را زیر پاهایت له کن، مرا از یاد ببر و فراموش کن.
چه زود رفتی و دل به غریبه ای دیگر سپردی.
چه زمانه بی وفایی شده ، قلب من چه ساده و تنها شده.اشتباه کردم که برایت از عشق گفتم ، چه با شور و شوق گوش میکردی حرفهایم را و میگفتی حرفهایم شیرین است ، صدایم دلنشین است.
چه با اراده فریاد زدی که دوستم داری ، پس کجاست آن قلب مهربانت؟اشتباه کردم رویای شیرین عشق را در خیالم با تو دیدم ، و عکس تو را در کنار عکس خودم نقاشی کردم.اشتباه کردم برایت نامه عاشقانه نوشتم ، تو هنوز نخوانده ، آن را پاره پاره کردی.
پس کجاست آنهمه قول و قرار؟
آری گناه من عاشق شدن بود و اشتباه من با تو ماندن ، گناه خویش را میپذیرم
و با خود عهد بسته ام که دیگر اشتباه نکنم.
پشیمانم ، پشیمان از اینکه چرا حرفهای دروغین تو را باور کردم ، لبخند زدم و با تنهایی خداحافظی کردم.
حالا تو به من لبخندی تلخ زدی و دستهای بی وفایت را از دور تکان داد و گفتی خداحافظ برای همیشه .
میدانستم این عشق سرانجامی ندارد، میدانستم تو نیز مثل همه بی وفایی.
پس خداحافظ برای همیشه.

تنهای اول گفته : 06:49 ,20 اسفند 1391

سلام به همه اجی بهار خوبی نشد که بگم یعنی نتونستم بهش بگم ولی به هرکی که ودنیا هست فردا بهش میگم قول مردونه میدم فردا منتظرباش

bahar گفته : 11:21 ,20 اسفند 1391

salam dadashi man aslan esrari nadaram har jor khodet midoni dadasham ,vali omoid varam be ham beresin ,ino az tahe del migam

bahar گفته : 11:22 ,20 اسفند 1391

11ماه گذشت
بعضیادلشون شکست
بعضیادل شکوندن
خیلیاعاشق شدن وخیلیاتنها...
خیلیاازبینمون رفتن
خیلیابینمون اومدن
گریه کردیم وخندیدیم
زندگی برخلاف آرزوهامون گذشت...
تقريبا11روز
مونده11روزازهمه اون خاطره ها!
آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید آغاز روزهایی باشد که آرزودارید.پشاپیش سال نومبارک(§)

afshin گفته : 12:25 ,21 اسفند 1391

______________________این آخرین خط سال91هست.یه جمله یادگار برام بنویسین.....

تنهای اول گفته : 06:58 ,21 اسفند 1391

سلم اجی بهار خوبی بهش گفتم خندیدو1چشمک زد گفت باید فکرکنم منم منتظرم

تنهای اول گفته : 07:04 ,21 اسفند 1391

سال نو همگیتون پیشاپیش مبارک امیدوارم همش خوبی باشه وخوش اجی بهار امیدوارم دلت نه تنگ بشه نه بشکنه نه تنهابشه نه بازیچه دست دیگران بشه دوستدارم بای

bahar گفته : 12:25 ,22 اسفند 1391

salam b hame
vayyyyyyyyyyyyyyyyy dadasham nemidoni cheghad khoshhal shodam b khoda rast migam ,omidvaram hamishe hamin jori dosesh dashte bashi ,hichvaght na tanhash bezar na besh khiyanat kon
rasti havaset nare pishe eshghet ma ro yadet bere ha
esmetam avaz kon ,to k dg tanha nisti :)

bahar گفته : 12:55 ,22 اسفند 1391

درطلوع یک دوست هرگز غروب نیست پس زندگی کن ب خاطر کسی ک دوستش داری.
dadash afshin inam yadegari vase shoma

bahar گفته : 12:57 ,22 اسفند 1391

درطلوع یک دوست هرگز غروب نیست پس زندگی کن ب خاطر کسی ک دوستش داری.
dadash afshin inam yadegari vase shoma

afshin گفته : 02:21 ,22 اسفند 1391

سلام بهار جون...........آجی مرسی از یادگاریت امیدورم توهم تو سال جدید ب همه اون چیزی ک میخوای برسی و همیشه رو لبت خنده باشه و سلامت در کنار خانواده

همراه اول گفته : 05:26 ,22 اسفند 1391

سلام به همه اجی بهار خوبی من بمیرمم هرگزتورو فراموش نمیکنم مطمئن باش.اگه میخواستم بهش خیانت کنم هیچوقت بهش نمیگفتم دوستدارم.لازم نبود قسم بخوری من حرفاتو قبول دارم موفق وموید باشی دوستدارم بای

bahar گفته : 08:35 ,22 اسفند 1391

salam b dadasha va abji haye golam khobin ?

dadash afshin ,khahesh mikonam ,ishala shomam yeki az behtarin salaye omret ro dar pish dashte bashi
dadashe asheshegh ,chetori khobi ?shoma b man lotf dari man kari nakardam
bache ha age dos dashtim khodetono y khorde moarefi konin
dadash farzam ,bache haye ghadimi ,shoma ha kojaeen baba ?delam vasaton tang shode ha ,makhsosan vase dadash iliya ,dadashe fotbalist biya dg

₪ FaRzAm ₪ گفته : 11:29 ,23 اسفند 1391

سلام بهار خوبی؟ماهستیم ابجی بقیه ی بچه ها هم میان به زودی.میبینم که بچه های جدید اومدن به سایت.خلاصه همه خوش امدین بچه ها.منم همیشه بیادتونم جیگرا. پری الهام کاظم ایلیا سولماز نازنین بیاد شماهم هستما دوشتوووون دالم ژیاد بخدا

₪ FaRzAm ₪ گفته : 03:39 ,24 اسفند 1391

دلتنگی های من از وقتی شمارشو به بلک لیست گوشیم انتقال دادم چندماهی میگذره.....

شیش هفت تا اس داده بود که چند هفته بعد خوندمشون.اونموقع

از دستش عاصه بودم.واقعا اذیت میکرد.یه شب بایه شماره دیگه اس داد برا همین نرفت تو بلک لیستم.

نوشته بود اگه میخوای دیگه بهت اس ندم
یه چیزی بگو.واسه همین بدون معطلی جواب دادم وهمون چیزی رو که میخواست واسش فرستادم.

چون واقعا دیگه نمیخواستم اس ام اساشو ببینم.

دیگه اس نداد.نمیدونم چی شد...


دیگه سراغمو نگرفت.انگار نه انگار
که من هستم.به هرحال اعتراف میکنم
که خیلی دلم واسه اس ام اس هاش تنگ شده.


اگه الان اینارو میخونی ازت میخوام یه شانس دیگه بهم بدی.بخدا قول میدم پسرخوبی باشم.

هم تو مسابقه ها شرکت کنم
 هم آهنگ پیشواز داغ هفته رو انتخاب کنم.

وحتی باشارژ 168650 ریال برنده 100تومان هدیه داخل شبکه بشم.


ایرانسل دوست دارم بخدا




بچه ها شمابگید بهش که فرزام قول میده

همراه اول گفته : 05:22 ,24 اسفند 1391

سلم به همه خوبی اجی بهار شما سروری به عشقم دربارت گفتم گفت ازت تشکر کنم دوستدارم

₪FaRzAm₪ گفته : 10:50 ,24 اسفند 1391

پری الهام کاظم کجایید شما پس؟بخدا دلم واستون تنگیده.سولماز واقعا بدقولی گفتی میای اینجا که

همراه اول گفته : 06:29 ,25 اسفند 1391

سلام به همه خوبین چهارشنبه سوری پیشاپیش مبارک اجی بهار تو چرا نمیای از تو دیگه بعیده دلم برات تنگیده

₪FaRzAm₪ گفته : 09:04 ,25 اسفند 1391


نگاه کردن به پسته خندان از روی لذت حرام اعلام شد. . . . (آیت اله... عضما بووووووق )

تنها گفته : 09:59 ,25 اسفند 1391

کسی از آذربایجانی ها هس .تنهام ، برا اس ام اس دادنذو دوستی واقعی ، پسر بود شمارشو بذاره ، بچه قرطی نباشه ،.

afshin گفته : 01:18 ,26 اسفند 1391

سلام بهار جان مرسی من کوچیک همه هستم دلم براتون تنگیده بود پیشاپیش عیدتون مبارک همچنین چهارشنبه سوری امروز چندتیکه لباس گرفتم شدش 400 شما چی چیزی گرفتین؟؟؟؟

زیزی گفته : 02:29 ,26 اسفند 1391

lsovi ih

همراه اول گفته : 11:16 ,26 اسفند 1391

سلام به همه خوبین چشم حتما اجی بهار سلام گرم تو بهش میرسونم درس بخون مگو درس چیست که پدر ادمو در میاره درس اجی بهار خیلی باحالی خدایی خیلی دوستدارم موفق باشی من دلم روشنه کنکور قبولی مطمئن باش دوستدارم بای

bahar گفته : 11:11 ,26 اسفند 1391

salammmmmmmmmmm
farzam ,khobi dadashi ? che khabara ?
dadash afshin khobi ?khosh b halet kharideto kardi ,mane bichare k aslan vaghte biron raftan nadaram ,faghat kafshamo kharidam
dadash irancelam chetore (manzoram hamon hamrahe avale ) ?aval bego hale zan dadash chetore ? bad hala khodet khobi ? dadash khoda az dahanet beshnave man konkor ghabol sham
rasti khodetono moarefi nakardinaaaaaaaaaaaaaaaaaa ?

afshin گفته : 11:36 ,26 اسفند 1391

الهی چرا اینقد وقتت کمه بهار جون؟؟؟؟بالاخره درسم که بخونی باز وقت میکنی یه سر بری بیرون......البته ادم وقتی میره خرید حس میکنه تو امریکاس چون هیچ غلطی نمیتونه بکنه!!!!!(.....ببخشیدا)من که خوبم روزای آخره که میرم شرکت خیلی خستم و اینکه من افشینم 21 یا22 سن دارم دیپلمه(تجربی)با همه جور اخلاق حال میکنم

₪ FaRzAm ₪ گفته : 01:20 ,27 اسفند 1391

سلام به همگی.بهار ممنون ابجی خوبم میگذره.ایشالا قبول شی. همراه عاشق چطوره خوبه؟ دووووویی افشین درچه حاله؟ زیزی تو درچه حالی؟ از اسمت میشه فهمید که خیلی بازیگوشیا . دوشتوووون دالم هیلی بای

ایرانسل اول گفته : 02:31 ,27 اسفند 1391

سلام به همه خوبین اجی بهار اسمم محمده ورشتم نقشه کشی صنعتی ترم دومم حالش خوبه سلام میرسونه منم خوبم فقط فشار درس پدرمو دراورده دوستدارم اجی بهار بای

bahar گفته : 07:33 ,27 اسفند 1391

salom salom khobin hame ? che khabara ?
dadash afshin bavar kon vaght nemikonam ,ta ghable in hafte k kelasam behem ejaze nemidadan halam har roz y bahone vase naraftan jor mishe
vay dadash Mohammamd mifahmam feshare dars ya'ni chi ,ishala movafagh bashi
dadash farzam rasti shoma az bache ha hich khabari nadari ?
babate moarefiyam merce ,in jori k ma'lome man az hamaton kochik taram ,bozorgamon fk konam dadash afshin bashe ba'd dadash farzam ,ba'dam dadash ashegh ,na ?

ایرانسل اول گفته : 07:57 ,27 اسفند 1391

سلام به همه اجی بهار خیلیم کوچیک نیستی فداتشم خواهش میکنم معرفی که تشکرنمیخواست دوستدارم بای

afshin گفته : 01:38 ,28 اسفند 1391

سلام ب همه .......خوب هستین؟؟؟؟بهار جون من کوچیک همه هم هستم....نمیدونم سن بقیه چطوره؟مثلا خودت؟؟؟؟فرزام خوبی داداشی ؟سن تو چقده؟؟؟؟؟خداکنه همه مون کنکور داریم دانشگاه داریم درس داریم موفق باشیم من خودم کنکور دارم امسال میخوام اونی قبول شم که 2ساله نشدم!!!!!!!

elham گفته : 12:18 ,28 اسفند 1391

سلام بهارجان فرزام افشین وبقیه بچه هایی که اومدن .منم بالاخره بعدازچندروزتاخیراومدم ولی انگارهیچکس یادمن نکرده خیلی بیمعرفتید

ایرانسل اول گفته : 04:28 ,28 اسفند 1391

سلام به همه خوبین اجی الهام خوبی فداتشم من نوکرتم اجی بهار خوبی کجایی دوستون دارم بای

elham گفته : 09:48 ,28 اسفند 1391

سلام بهارجان وایرانسل اول ممنون خوبم شماخوبید؟
بهارجان من مسافرت بودم نتونستم بیام
بچه هامنم امسال کنکوردارم برای منم دعاکنیدقبول بشم

elham گفته : 10:18 ,29 اسفند 1391

خوش بحالت بهارجان منم تازه ازمشهداومدم

afshin گفته : 03:48 ,30 اسفند 1391

سسسسسسسسسسسسلام ب همه....بهار جون خوش بگذره ایشالا بهره کافی ببری و سلامت برگردی(مرسی ک اینقد مهربونی).الهام خانوم سلام ما یاد دوستان هستیم بخدا زیارتت قبول باشه آجی....منم امروز باید میرفتم بندر که نشد یعنی خودم باهاشون نرفتم ....شاید بعدا رفتم 4شنبه سوری ک گذشت آرزو میکنم سال جدید برای همتون خوب و خوش همراه با سلامتی باشه همه اجیا و داداشا دیگه اسم نمیبرم همتونو دوس دارم

bahar گفته : 03:54 ,30 اسفند 1391

salam eideton mobarak

ایرانسل اول گفته : 05:14 ,30 اسفند 1391

سلام به همه عیدتون مبارک خوبی اجی الهام سلام به اجی بهار گل خوبی منم فردا راهی مسافرتم امام رضا طلبیده میرم اردبیل جای شمارم خالی میکنم من دلم روشنه همتون قبول میشین ببینین کی گفتم دوستون دارم بای بای اومدم حتما بهتون سر میزنم بای

bahar گفته : 10:52 ,2 فروردین 1392

salaaaaaaaaaaaaaaaaaaammmmmmmmm vay cheghad delam tangide bod vasaton
bache ha man alan mashadam ,vase hamaton doa kardam
chera hichkodometon sar nazadin ? ishala movafagh bashin

afshin گفته : 01:13 ,3 فروردین 1392

سلام ب همه مرسی بهار جون ایشالا سلامت برگردی امیدوارم ب همه خوش بگذره

₪ FaRzAm ₪ گفته : 04:53 ,4 فروردین 1392

باورکن خیلی حرف است وفادار دست هایی باشی که حتی یکبارم لمسشان نکرده ای ن

سارا گفته : 07:44 ,4 فروردین 1392

سلام ب همه کسی نیست خیلی دلم گرفته توروخدابرام دعاکنیدیابمیرم یامشکل خونوادم حل شه یه وقتی بذاریدهمه باهم بیایم اینجایه کن حالمون عوض شه

bahar گفته : 10:03 ,4 فروردین 1392

salam salam man bargashtam ,horaaaa
khobin hamaton ? bache ha jaton khali kheili top bod
salam sara jon khobi ? khosh umadi golam :)ishala betonim dostaye khobi vasat bashim vasat va moshkele khanevadat hal beshe ,inghadram harfe mordan nazan khoda khoshesh nemiyad

afshin گفته : 01:26 ,5 فروردین 1392

سلام بهار خوشحالم که خوش گذشت بهت و دوباره برگشتی. سلام سارا من همیشه شبا بعد یک هستم ایشالا مشکلت هر چی هست رفع بشه.......امیدوارم همه ماها مشکلاتمون حل بشه البت نباید زندگی رو زیاد سخت گرفت

₪ FaRzAm ₪ گفته : 02:20 ,5 فروردین 1392



چگونه است؟ باتو که بخوابد همبستر شود فرشته است اما با دیگری که بخوابد و هم بستر شود فاحشه ای بیش نیس...؟


₪ FaRzAm ₪ گفته : 02:25 ,5 فروردین 1392

سلام به همگی از جمله بچه های قدیمی داش کاظم وایلیا و ابجی های قدیمی و ندا خانم گل خودم.امیدوارم حالت بختر شده باشه من همش توجاده هستم بخاطر مسافرت ولی بیاد همتون هستم افشین سارا بهار.راستی بچه ها کسی از شماها تو فیس بوک نیس؟

afshin گفته : 02:38 ,6 فروردین 1392

سلام داش فرزام گل گلاب ایشالا ک مسافرت خوش بگذره ماهم بیادتون هستیم.والا من از وی پی ان استفاده میکردم زدن ب کل قطعش کردن.....نامردا ب کل فیسبوک و یوتیوب رو بستن ....ساکس هم ک کارایی نداره نمیشه ...............هرکی راه حل ذاره تورو خدا بده؟؟؟؟؟؟

₪FaRzAm₪ گفته : 05:01 ,6 فروردین 1392

سلام. افشین من با برنامه فیس بوک خودگوشیم براحتی میرم و خیلی از وقتا هم میرم کافی نت. خب توهم برو کافی نت. بعدم الان چند روزه وی پی ان وصل شده داش تو کجای کاری. خلاصه اگه دوسداشتی نام کاربریتو بگو تا ادد کنم

Kazem گفته : 02:11 ,6 فروردین 1392

سلام بچه ها خوبين؟
دلم واستون تنگ شده بود
راستى سال نو مبارك...

Kazem گفته : 09:09 ,6 فروردین 1392

سلام آجى بهار خوبى؟
رفته بودم شمال
بخدا منم دلم تنگ شده بود ولى هر كارى ميكردم نميتونستم بيام سايت، اين صفحه فيلتر شده بود

afshin گفته : 02:48 ,7 فروردین 1392

سلام ب تک تکتون.........امیدوارم حال همتون خوب باشه.....فرزام جان نام کاربریم تو فیسبوک "Afshin shanazari" خوشحال میشم سر بزن..... نه داداش امتحان نکردم چند روزه وی پی ان رو ........مخابرات هم داره وی پی ان میده!!!!!!!!

₪FaRzAm₪ گفته : 09:56 ,7 فروردین 1392

سلااااااااااااام کاظم. خیلی خوشحالم کردی جدا که اومدی.ماکه چندروز پیش باهم صحبت کردیم پس دلم تنگ نشده فعلا. افشین من الان مسافرتم و باگوشی میرمfb ولی همه امکاناتی ر مث کامپیوتر نداره پس تورو خدامنو به این اسم اد کن فرداfarzam raha

afshin گفته : 01:32 ,8 فروردین 1392

سلام فرزام متاسفانه من هر چی با وی پی ان سعی میکنم نمیشه ک نمیشه ...........کلا بستن سرور هارو

₪FaRzAm₪ گفته : 11:26 ,8 فروردین 1392

سلام ببین داش افشین با فیلتر شکن فری گیت هم به راحیتی جواب میده اگه وی پی ان نمیشه با فیلتر شکن برو خب

afshin گفته : 02:45 ,9 فروردین 1392

سلام.اره میشه اما سرعتش افتضاحه حالا قراره دوستم برنامه سایفون بهم بده ک بهتره... شک نکن سر میزنم بهت فیسبوک

سامیار گفته : 02:46 ,9 فروردین 1392

شقایق

خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
دلم می خواست برگردم خانه و ببینم این مهمان ناخوانده کیست، اما دیر شده بد و اصلاً حوصله غرغرهای رئیس اداره را نداشتم... به محل کارم که رسیدم گوشی تلفن را برداشتم تا از مادرم پرس و جو کنم. یک دفعه یادم افتاد که فیش تلفن را فراموش کرده ام پرداخت کنم و تلفن خانه قطع است.
آن روز با کمی حواس پرتی کارهایم را انجام دادم و یکسره رفتم خانه، در همان بدو ورود، مادرم با روی باز اشاره کرد به دخترک و گفت:
- شقایق، دوست دوران دانشکده مریم است...
خواهرم مریم سالها بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. دوستش برای پیدا کردن کار به تهران آمده بود. مریم هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی آورد و من آنها را نمی شناختم. آن شب شور و نشاط خاصی در خانه ما حاکم بود. از سال قبل که پدرم فوت کرده بود، کمتر در خانه اینقدر پر سر و صدا می خندیدیم و حرف می زدیم، اما حضور شقایق انگار به خانه ما روح تازه ای داده بود. ساده ترین ماجراها را با چنان آب و تابی تعریف می کرد که همه را به وجد می آورد. همان شب احساس کردم به این دختر علاقه مند شده ام. اما به خودم تشر زدم و گفتم:
- سعید، خجالت بکش. دختره یک شب آمده خانه شما و تو احساس می کنی یک دل نه صد دل عاشقش هستی؟!
اما کار دل را هیچ وقت عقل نمی تواند کنترل کند... روزهای بعد با اشتیاق بیشتری به خانه می آمدم. دلم می خواست پای صحبتش بنشینم. صبح از خانه بیرون می زد و شب با کلی هیجان برایمان تعریف می کرد که کجاها رفته و چه کارهایی انجام داده... خیلی در پیدا کردن کار موفق نبود، اما اصلاً امیدش را از دست نمی داد. می دانستم به طور موقت در خانه ما مانده. خاله ای داشت که به سفر خارج از کشور رفته بود و به محض برگشتن، شقایق به خانه او می رفت. اما حضورش عجیب به همه ما روح تازه داده بود. بعد از فوت ناگهانی پدرم تقریباً هیچ کس حال و حوصله نداشت، اما حالا با حضور شقایق همه چیز عوض شده بود. غروب ها به باغچه می رسید، دوباره شاهی و ریحان کاشتیم و هر روز سر سفره سبزی تازه از باغچه می کندیم و می خوردیم.
بعد از چند هفته دیگر یقین پیدا کرده بودم که عاشق شقایق شده ام. حتی در محیط کارم هم همکارانم متوجه تغییر روحیه من شده بودند. کارهایم را با انرژی بیشتری انجام می دادم...
بالاخره سر صحبت را با مادرم باز کردم و مادر هم انگار از خدا خواسته بود و قول داد هر چه زودتر از او خواستگاری کند.
روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، بر خلاف روزهای قبل خانه آرام بود. شقایق و مریم توی اتاق بودند و مادر توی آشپزخانه. متوجه شدم اتفاقی افتاده. اما نمی توانستم تصور کنم این سکوت نشات گرفته از چیست. بالاخره مادر رو به من کرد و گفت:
- شقایق را می خواند به پسردایی اش بدهند. داستانش پیچیده است. دخترک بیچاره اصلاً راضی نیست. ولی کاری از دست کسی بر نمی آید. بهتر است ما دخالت نکنیم و تو هم از این ازدواج منصرف شوی... این جواب برایم کافی نبود. روزهای بعد چیزهای بیشتر و بیشتری دستگیرم شد. شقایق یک پسردایی داشت که چند سال پیش ازدواج کرده بود همسرش به دلایلی نمی توانست صاحب فرزند شود. همه خانواده در تلاش بودند که پسر دایی شقایق (محمود) را راضی کنند زنش را طلاق بدهد. حتی از این هم فراتر رفته و شقایق را برای ازدواج دوم او کاندید کرده بودند.
به نظرم خیلی عجیب می آمد، اما شب های بعد سفره دل شقایق باز شد و دنیای پرغم و غصه اش را در پشت آن چهره بشاش و همیشه خندان دیدم.
می گفت هیچ کس حق ندارد خلاف نظر بزرگ خانواده حرفی بزند. از طوایق جنوب بودند و این قوانین بسیار سخت و محکم اجرا می شد. محمود پسردایی اش مرد بسیار ثروتمندی بود و از قدیم الایام عاشق شقایق بوده... ولی به دلایلی با دختری ازدواج می کند که انتخاب پدرش بوده و حالا که زندگی شان به بن بست رسیده باز آمده سراغ شقایق و ...
حالا او باید انتظار می کشید که بالاخره محمود یا زنش را طلاق بدهد و یا حداقل اجازه ازدواج مجدد را از زنش گیرد. شقایق با قلبی شکسته این داستان ها را برای ما تعریف می کرد و هر وقت من از او می پرسیدم چرا مخالفت نمی کند، با چشم های نمناک خیره نگاهم می کرد و سری تکان می داد:
- رسم و قانون در خانواده های ما از همه چیز مهمتر است. همین که اجازه دادند به تهران بیایم تا کار پیدا کنم خودش کلی جای شکر دارد، می خواستم از آن محیط دور باشم و نفرینها و اشک و زاری همسر محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و پای سفره عقد بنشینم...
چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی سکه نا امیدی و تلخی است...
روز آخر به من گفت:
- نگران آینده من نباشید. زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم.


دختر فداکار

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
شوخی كوچولو

نیمروزی بود آفتابی ، در یك روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد كننده ، بیداد میكرد. جعدهای فرو لغزیده بر پیشانی نادنكا كه بازو به بازوی من داده بود و كرك بالای لبش از برف ریزه های سیمگون پوشیده شده بود. من و او بر تپه ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پایمان تا پای تپه ، تنده ی صاف و همواری گسترده شده بود كه بازتاب نور خورشید بر سطح آن ، طوری میدرخشید كه بر سطح آیینه ، كنار پایمان سورتمه ی كوچكی دیده میشد كه پوشش آن از ماهوت ارغوانی رنگ بود. رو كردم به نادیا و التماس كنان گفتم:
ــ نادژدا پترونا بیایید تا پایین تپه سر بخوریم! فقط یك دفعه! باور كنید هیچ آسیبی نمی بینیم.
اما نادنكا می ترسید. همه ی فضایی كه از نوك گالوشهای كوچك او شروع و به پای تپه ی پوشیده از یخ ختم میشد به نظرش می آمد كه مغاكی دهشتناك و بی انتها باشد. هر بار كه از بالای تپه به پای آن چشم میدوخت و هر بار پیشنهاد میكردم كه سوار سورتمه شود نفسش بند می آمد و قلبش از تپیدن باز می ایستاد. آخر چطور میشد دل به دریا بزند و خود را به درون ورطه پرت كند! لابد قالب تهی میكرد یا كارش به جنون میكشید. گفتم:
ــ خواهش میكنم! نترسید! آدم نباید ترسو باشد!
سرانجام تسلیم شد. از قیافه اش پیدا بود كه خطر مرگ را پذیرفته است. او را كه رنگپریده و سراپا لرزان بود روی سورتمه نشاندم و بازوهایم را دور كمرش حلقه كردم و با هم به درون مغاك سرازیر شدیم.
سورتمه مانند تیری كه از كمان رها شده باشد در نشیب تند تپه ، سرعت گرفت. هوایی كه جر میخورد به چهره هایمان تازیانه میزد ، نعره بر می آورد ، در گوشهایمان سوت میكشید ، خشماگین نیشگونهای دردناك میگرفت ، سعی داشت سر از تنمان جدا كند … فشار باد به قدری زیاد بود كه راه بر نفسمان می بست ؛ طوری بود كه انگار خود شیطان ، ما را در چنگالهایش گرفتار كرده بود و نعره كشان به دوزخمان می برد. هر آنچه در دور و برمان بود به نواری دراز و شتابنده مبدل شده بود … هر آن گمان میكردیم كه آن دیگر به هلاكت میرسیم! و درست در همان لحظه دم گوش نادنكا زمزمه كردم:
ــ دوستتان دارم ، نادیا!
از سرعت دیوانه كننده ی سورتمه و از بند آمدن نفسهایمان و از ترس و دهشتی كه از نعره ی باد و غژغژ سورتمه بر سطح یخ ، در دلهایمان افتاده بود رفته رفته كاسته شد و سرانجام به پای تپه رسیدیم. نادنكا تقریباً نیمه جان شده بود ــ رنگ بر چهره نداشت و به سختی نفس میكشید. كمكش كردم تا از سورتمه برخیزد و بایستد. با چشمهای درشت آكنده از ترس نگاهم كرد و گفت:
ــ این تجربه را از این پس به هیچ قیمتی حاضر نیستم تكرار كنم! به هیچ قیمتی! نزدیك بود از ترس بمیرم!
دقایقی بعد كه حالش جا آمده بود نگاه پرسشگرش را به من دوخت ــ درمانده بود كه آیا آن سه كلمه را من ادا كرده بودم یا خود او در غوغای همهمه ی گردباد ، دچار توهم شده بود؟ اما من با كمال خونسردی كنار او ایستاده بودم ، سیگار دود میكردم و با دقت به دستكشهایم مینگریستم.
نادنكا بازو به بازوی من داد و مدتی در دامنه ی تپه گردش كردیم. از قرار معلوم معمای آن سه كلمه آرامش خاطر او را بر هم زده بود. آیا آن سه كلمه ادا شده بود؟ آری یا نه! آری یا نه! این سوال ، مسئله ی عزت نفس و شرف و زندگی و سعادت او بود. مسئله ای بود مهم و در واقع مهمترین مسئله ی دنیا. نادنكا ، غمزده و ناشكیبا ، نگاه نافذ خود را به چهره ام دوخته بود و به سوالهای من جوابهای بی ربط میداد و منتظر آن بود كه به اصل مطلب بپردازم. راستی كه بر چهره ی دلنشین او چه شور و هیجانی كه نقش نخورده بود! می دیدم كه با خود در جدال بود و قصد داشت چیزی بگوید یا بپرسد اما كلمات ضروری را نمی یافت ؛ خجالت میكشید ، میترسید ، زبانش از شدت خوشحالی میگرفت … بی آنكه نگاهم كند گفت:
ــ می دانید دلم چه میخواهد؟
ــ نه ، نمی دانم.
ــ بیایید یك دفعه ی دیگر … سر بخوریم.
از پله ها بالا رفتیم و به نوك تپه رسیدیم. نادنكای پریده رنگ و لرزان را بار دیگر بر سورتمه نشاندم و باز به ورطه هولناك سرازیر شدیم. این بار نیز باد نعره میكشید و سورتمه غژغژ میكرد و باز در اوج سرعت پر هیاهوی سورتمه ، زیر گوشش نجوا كردم:
ــ دوستتان دارم ، نادنكا!
هنگامی كه سورتمه از حركت باز ایستاد ، نگاه خود را روی تپه ای كه چند لحظه پیش از آن سر خورده بودیم لغزاند ، سپس مدتی به صورت من خیره شد و به صدای خونسرد و عاری از شور من گوش داد و آثار حیرتی بی پایان بر همه و همه چیزش ــ حتی بر دستكشها و كلاه و اندام ظریفش ــ نقش بست. از حالت چهره ی او پیدا بود كه از خود می پرسید: « یعنی چه؟ پس آن حرفها را كی زده بود؟ او یا خیال من؟ »
این ابهام ، نگران و بی حوصله اش كرده بود. دخترك بینوا دیگر به سوالهای من جواب نمیداد. رو ترش كرده و نزدیك بود بغضش بتركد. پرسیدم:
ــ نمیخواهید برگردیم خانه؟
سرخ شد و جواب داد:
ــ ولی … ولی من از سرسره بازی خوشم آمد. نمیخواهید یك دفعه ی دیگر سر بخوریم؟
درست است كه از سرسره بازی « خوشش » آمده بود اما همین كه روی سورتمه نشست مانند دوبار گذشته رنگ از رویش پرید ؛ سراپا میلرزید و نفسش از ترس بند آمده بود.
بار سوم هم سورتمه در سراشیبی تپه سرعت گرفت. دیدمش كه به صورت من چشم دوخته و حواسش به لبهایم بود. دستمال جیبم را بر دهانم فشردم ، سرفه ای كردم و در كمركش تنده ی تپه با استفاده از فرصتی كوتاه ، زیر گوشش زمزمه كردم:
ــ دوستان دارم ، نادیا!
و معما كماكان باقی ماند. نادنكا خاموش بود و اندیشناك … او را تا در خانه اش همراهی كردم. میكوشید به آهستگی راه برود ، قدمهایش را كند میكرد و هر آن منتظر بود آن سه كلمه را از دهان من بشنود. می دیدم كه روحش در عذاب بود و به خود فشار می آورد كه نگوید: « محال است آن حرفها را باد گفته باشد! دلم نمیخواهد آنها را از باد شنیده باشم! »
صبح روز بعد ، نامه ی كوتاهی از نادنكا به دستم رسید. نوشته بود: « امروز اگر خواستید به سرسره بازی بروید مرا هم با خودتان ببرید. ن. ». از آن پس ، هر روز با نادنكا سرسره بازی میكردم. هر بار هنگامی كه با سرعت دیوانه كننده از شیب تپه سرازیر میشدیم زیر گوشش زمزمه میكردم: « دوستتان دارم ، نادیا! »
نادیا بعد از مدتی كوتاه ، طوری به این سه كلمه معتاد شده بود كه به شراب یا به مورفین. زندگی بدون شنیدن آن عبارت كوتاه به كامش تلخ و ناگوار می نمود. گرچه هنوز هم از سر خوردن از بالای تپه وحشت داشت اما اكنون خود ترس به سه كلمه ی عاشقانه ای كه منشأ آن همچنان پوشیده در حجاب رمز بود و جان او را می آزرد ، گیرایی مخصوصی می بخشید. در این میان نادنكا به دو تن شك می برد: به من و به باد … نمیدانست كدام یك از این دو اظهار عشق میكرد اما چنین به نظر می آمد كه حالا دیگر برایش فرق چندانی نمیكرد ؛ مهم ، باده نوشی و مستی است ، حالا با هر پیاله ای كه میخواهد باشد.
روزی حدود ظهر ، به تنهایی به محل سرسره بازی رفتم. قاطی جمعیت شدم و ناگهان نادنكا را دیدم كه به سمت تپه می رفت و با نگاهش در جست و جوی من بود … آنگاه ترسان و لرزان از پله ها بالا رفت … راستی كه به تنهایی سر خوردن سخت هراس انگیز است! رنگ صورتش به سفیدی برف بود و سراپایش طوری میلرزید كه انگار به پای چوبه ی دار میرفت ؛ با وجود این بی آنكه به پشت سر خود نگاه كند مصممانه به راه خود به بالای تپه ادامه میداد. از قرار معلوم سرانجام بر آن شده بود مطمئن شود كه آیا در غیاب من نیز همان عبارت شیرین را خواهد شنید یا نه؟ دیدمش كه با چهره ای به سفیدی گچ و با دهانی گشوده از ترس ، روی سورتمه نشست و چشمها را بست و برای همیشه با زمین وداع گفت و سرازیر شد … « غژ ــ ژ ــ ژ ــ ژ … » ــ صدای خشك سورتمه در گوشم پیچید. نمیدانم در آن لحظه ، آن سه كلمه ی دلخواهش را شنید یا نه … فقط دیدمش كه با حالتی آمیخته به ضعف و خستگی بسیار از روی سورتمه ، به پا خاست. از قیافه اش پیدا بود كه خود او هم نمیدانست كه آن عبارت دلخواه را شنیده بود یا نه. ترس و وحشتی كه از سر خوردن سقوط آسا به او دست داده بود توان شنیدن و تشخیص اصوات و نیز قوه ی ادراك را از او سلب كرده بود …
ماه مارس ــ نخستین ماه بهار ــ فرا رسید … خورشید بیش از پیش نوازشگر و مهربانتر میشد. تپه ی پوشیده از یخ مان درخشندگی اش را از دست میداد و روز به روز به رنگ خاك در می آمد تا آنكه سرانجام برف آن به كلی آب شد. من و نادنكا سرسره بازی را به حكم اجبار كنار گذاشتیم. به این ترتیب ، دخترك بینوا از شنیدن آن سه كلمه محروم شد. گذشته از این كسی هم نمانده بود كه عبارت دلخواه او را ادا كند زیرا از یك طرف هیچ ندایی از باد بر نمی خاست و از سوی دیگر من قصد داشتم برای مدتی طولانی ــ و شاید برای همیشه ــ روانه ی پتربورگ شوم.
دو سه روز قبل از عزیمتم به پتربورگ ، در گرگ و میش غروب ، در باغچه ای كه همجوار حیاط خانه ی نادنكا بود و فقط با دیواری از چوبهای بلند و نوك تیز از آن جدا میشد نشسته بودم … هوا هنوز كم و بیش سرد بود. اینجا و آنجا برف از تپاله ها سفیدی میزد ، درختها هنوز خواب بودند. اما بوی بهار در همه جا پیچیده بود و كلاغها در راه بازگشتشان به لانه ها قارقار میكردند. به دیوار چوبی نزدیك شدم و مدتی از لای درز چوبها دزدكی نگاه كردم. نادیا را دیدم كه به ایوان آمد و همانجا ایستاد و نگاه افسرده ی خود را به آسمان دوخت … باد بهاری بر چهره ی رنگپریده و غمین او میوزید … و انسان را به یاد بادی می انداخت كه هنگام سر خوردنمان زوزه میكشید و نعره بر می آورد و آن سه كلمه را در گوش او زمزمه میكرد. غبار غم بر سیمای نادنكا نشست و قطره اشكی بر گونه اش جاری شد … دخترك بینوا بازوان خود را به سمت جلو دراز كرد ــ گفتی كه از باد تقاضا میكرد آن سه كلمه ی دلخواه را به گوش او برساند. منتظر وزش مجدد باد شدم ، آنگاه به آهستگی گفتم:
ــ دوستتان دارم ، نادنكا!
خدای من ، چه حالی پیدا كرد! فریاد میكشید و می خندید و بازوانش را ــ خوشحال و خوشبخت و زیبا ــ به سوی باد دراز میكرد … و من به خانه ام بازگشتم تا اسباب سفر ببندم …
از این ماجرا سالیان دراز میگذرد. اكنون نادنكا زنی است شوهردار. شوهرش كه معلوم نیست نادنكا او را انتخاب كرده بود یا دیگران برایش انتخاب كرده بودند ــ تازه چه فرق میكند ــ دبیر مؤسسه ی قیمومیت اشراف است. آن دو ، سه اولاد دارند. ایامی را كه سرسره بازی میكردیم و باد در گوش او زمزمه میكرد: « دوستتان دارم ،‌ نادنكا » فراموش نكرده است. و اكنون آن ماجرای دیرین ، سعادتبارترین و شورانگیزترین و قشنگترین خاطره ی زندگی اش را تشكیل میدهد …
حالا كه سنی از من گذشته است درست نمیفهمم چرا آن كلمات را بر زبان می آوردم و اصولاً چرا شوخی میكردم..

afshin گفته : 02:47 ,9 فروردین 1392

راستی سلام ب همه اجیا و داداشای گلم اوقاتتون شیک و قشنگ

سامیار (((داستان))) گفته : 02:48 ,9 فروردین 1392

کیک مادر بزرگ

پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه چیز ایراد دارد ... مدرسه، خانواده، دوستان و غیره.
مادر بزرگ که مشغول پختن کیک بود، از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.
ـ روغن چه طور؟
ـ نه!
ـ و حالا دو تا تخم مرغ.
ـ نه مادر بزرگ!
ـ آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چه طور؟
ـ نه مادر بزرگ! حالم از همه‌شان به هم می خورد.
ـ بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می‌رسند، اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود.
خداوند هم به همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم. در نهایت همه این پیش آمدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می‌رسند
شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))..
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد..
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

سامیار گفته : 02:52 ,9 فروردین 1392

گل من تو را نه اکنون همه عمر می پرستم....
گل من، ستاره ی من، تو صفای ماهتابی
نفسی، حیات بخشی، تو شعاع آفتابی
به لبت قسم که رنگی چو گل شراب دارد
به تنت قسم که نوری چو بلور ناب دارد
به پرند شانه هایت که به برگ یاس ماند
به سپهر سینه ی تو که دو ماهتاب دارد
به نگاه پر شکوهت که از آن ستاره ریزد
به دو چشم تو که اعجاز دو آفتاب دارد
ز فراق خانه سوزت، غم سینه سوز دارم
گل من! قسم به عشقت که نه شب نه روز دارم
به بلند زلفکانت که به آبشار ماند
به سیاه چشمکانت که به شام تار ماند
به دهان عطر خیزت که به خنده جان فزاید
به گل لطیف رویت که به نوبهار ماند
به غمت که روزگاری به دلم نشاط داده
به فریب عهد سست که به روزگار ماند
به تو ای فرشته ی من، گل من، ترانه ی من!
که جدائی از تو باشد غم جاودانه ی من
به شعاع سینه ی تو که ز پیرهن دمیده
به شکوه گیسوانت که به شانه ها رسیده
به دلم، که تا تو رفتی همه شب غریب مانده
به شبان کام بخشت که دلم به خواب دیده
به نگاه انتظاری که به چشم من نشسته
به ستاره های اشکی که به روی من چکیده
به لبت که با دو بوسه به لبم نگین نشانده
به صدای چون پرندت که دو گوش من شنیده
به غمت، غم عزیزت، غم مهربان و گرمت
که به کوچه کوچه رگ های دلم چو خون دویده
چو تو در برم نباشی، غم بیشمار دارم
تو بدان، که با غم تو، غم روزگار دارم
به شبی که تکیه دادی سر خود به شانه ی من
به دمی که پا نهادی به فضای خانه ی من
اگرم بهانه ای هست برای زندگانی
گل من قسم به مویت، توئی آن بهانه ی من
به دو میوه ای که روئیده به باغ سینه ی تو
به غم فراق، یعنی غم بیکرانه ی من
به نگاه دلپذیرت به لبان بی نظیرت
که صفا گرفته از آن غزل و ترانه ی من
به دو گونه ی لطیفت، به دو چشم اشکریزم
که به راه عاشقی ها، ز بلا نمی گریزم
به شکوه پیکر تو که از آن جلال خیزد
به دل غم آشیانم که از آن ملال خیزد
به شمیم گیسوانت که از آن بهار روید
به نگاه تو که از آن، همه شور و حال خیزد
به لبان مخملینت که چو بر لبم بساید
ز پیام بوسه هایش هوس وصال خیزد
به کلام دلربایت که از آن کمال بارد
به چراغ گونه هایت که از آن جمال خیزد
به پیام دست هایت که به گردنم چو پیچد
ز دل پر از ملالم غم ماه و سال خیزد
به شراب بوسه هایت که از آن همیشه مستم
گل من! تو را نه اکنون، همه عمر می پرست

سامیار (((داستان))) گفته : 02:55 ,9 فروردین 1392

داستان غم انگیز اول
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر.منم باهات میام ………..

پدرمریم نامه تو دستشه ،کمرش شکست ،بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.
————————————————————————————–
داستان غم انگیز دوم
مردی دیروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
سلام بابایی ! یک سئوال از شما بپرسم ؟
- بله حتماً.چه سئوالی؟
- بابا ! شما برای هرساعت کالی چخد پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سئوالی میکنی؟
- فقط میخوام بدونم بابایی……..
- اگر فقط میخای بدونی ‚ بسیار خوب می گم : ۲۰۰۰ تومن
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت : بابایی میشه ۱۰۰۰ تومن به من قرض بدی ؟
مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کارمی کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می ده فقط برای گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی کنه؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که برای خریدنش به ۱۰۰۰ تومن نیازداشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم ؟
- نه بابا ، بیدالم.
- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰۰۰ تومن که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : مچکلم باباجونی ! بعد دستش را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این که خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود‚ ولی من حالا ۲۰۰۰ تومن دارم. آیا
می تونم یک ساعت از کار شما رو بخلم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم بابایی…
————————————————————————————–
داستان غم اگیز سوم
داستان غم انگیز قرار:
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
————————————————————————————–
داستان غم انگیز چهارم
عاشقانه…
کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم …
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم …
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو ت****** دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من ….
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس …
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم …
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام …
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین …
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم …
پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو ت****** بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای تر******دن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش … چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست …
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز …
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد …
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد …
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم …
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم …
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر … چه کردی با من تو … چه کردی …
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه …
————————————————————————————–
داستان غم انگیز پنجم
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا میپخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره .فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمیمیری ؟ اون هیچ جوابی نداد….
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی… از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو .وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بیخبر؟
سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم .
آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی .به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو .برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو!!!

سامیار (((داستان))) گفته : 02:58 ,9 فروردین 1392

دونه های برف هنوز به سطح چایی داغش نرسده ، آب میشد . انقدر صبور بود که دوست داشت چاییش رو با همون دونه های برف خنک کنه. دیگه برای دست فروش دوره گرد شده بود عادت ، که سارا رو ساعت 2 سر کوچه ی محمدی کنار تیر چراغ برق ببینه . سارا عادت داشت تو پاییز و زمستون همیشه بعد از مدرسه چایی بخره و در حالی که به گلدسته های مسجد نگاه میکرد ، اون رو با آرامش بخوره. پیرمرد دست فروش سارا رو مثل دختر خودش دوست داشت.همیشه وقتی سارا رو از دور میدید زود تر از رسیدن سارا به چرخش ، چایی رو برای اون آماده می کرد. سارا معدل بالایی داشت سال سوم دبیرستان بود، رشته ی ریاضی.از یه خانواده متوسط ، همیشه دختر تو داری بود ، کمتر با کسی حرف میزد.هیچ کس غیر از خودش و خدا نمی دونست تو دل سارا چی میگذره.سارا دختری زیبا بود.صورتی کشیده و لاغر اندام.ساده و شیک پوش بود. حجاب رو دوست داشت ولی از چادر بدش می اومد . بعضی ها فکر میکردن اون دیوونس . اما تو دل سارای داستان ما غوغایی به پا بود . همیشه یه حس بد باهاش بود. خیلی صبور بود... دوست داشت با صبوریش مبارزه کنه اما...شب ها که رو تختش دراز می کشید قبل از خواب ، دفتر خاطراتشو ورق میزد... همیشه با دیدن صفحه های دفترش تو دلش ترس به وجود میومد.آخه سارای داستان ما عاشق بود.عاشق کسی که سالها اون رو میشناخت...هم بازی دوران بچه گیش بود. امیر ، کلمه ای بود که همیشه تو ذهنش تازگی داشت.سالی 3 یا 4 بار بیشتر اون رو نمیدید. امیر پسر دایی سارا بود. امیر پسری خوشگل و خوش هیکل ؛ بدنی تو پُر ، صورتی مهربون و صدایی زیبا داشت، او یک سال از سارا بزرگتر بود... البته تمام صفات امیر ، فقط به چشم سارا قشنگ بود... وقتی چشمش به تاریخ ثبت شده پایین خاطراتش می افتاد، هول میکرد. آخه سارا 5 سال بود که عاشق امیر بود. اما حیف که این دل صاف و ساده ی اون اجازه نمی داد که این موضوع رو با کسی ، حتی خود امیر ، بیان کنه. 13 بدر هر سال امیر با خانواده ی خود و خانواده ی عمه با هم بودن.هر وقت سارا تصمیم می گرفت که موضوع رو به امیر بگه ، مسئله ای پیش می اومد. امیر اصلا تو فکر این چیزها نبود. همیشه با سارا شوخی می کرد . با هم بازی می کردن. سارا بیشتر موقع ها از خدا می خواست که تو دل امیر این موضوع رو بندازه ... اما دعا های اون به نتیجه نمی رسی... یک روز عزمش رو جزم کرد ... با خودش فکر کرد... ساعتها کنار تختش نشسته بود... و به گلی که 13 بدر سال پیش امیر بهش داده بود و سارا چسبونده بود به دفترش‌، اون رو نگاه می کرد. یک آن یه فکر به سرش زد... کاغذ برداشت... 2 بیت شعر عاشقانه نوشت... با یه مجله معتبر تماس گرفت تمام کارها رو انجام داد تا 2 بیت شعرش رو از طریق مجله تقدیم کنه به پسر داییش امیر . با دختر خاله اش تماس گرفت و موضوع رو سیر تا پیاز براش تعریف کرد... و بهش گفت که به امیر بگه مجله فلان روز رو بخره و بخونه.!!! تا چند روز سارا تو پوست خودش نمی گنجید ... وقتی از مدرسه بر میگشت یدونه چایی رو که می خرید نصفه می خورد و با عجله می رفت ! تا حالا 3 تا دفتر 200 برگ پر کرده بود از شعر و خاطره که تو هر صفحه اش بجای کلمه امیر از کلمه ی ( اون ) استفاده کرده بود چون میترسید مادرش رازش رو بفهمه. خونه ی امیر... ... تلفن زنگ میزنه ... اون یکی دختر عمه ی امیر هست ( دختر خاله سارا ) امیر رو متقاعد می کنه که مجله رو بخره... اما امیر سِمج میشه... دختر عمه مجبور میشه راز چند ساله ی دختر خالش سارا رو برای پسر داییش تعریف کنه... امیر مات و مبهوت مونده... آب دهنش رو بسختی پایین میده... عرق سرد رو پیشونیش موج میزنه... تمام رفتار هایی رو که با سارا انجام داده بود رو برای چند ثانیه مثل باد از ذهنش عبور می ده... متوجه میشه که با کاراش آتیش عشق سارا رو زیاد می کرده بدون اینکه خودش متوجه بشه. امیر کارش میکس تصاویر بود... همیشه روی عکس های جدیدش آهنگ های قشنگ می گذاشت... حتی این آخرها یه کلیپ ویدویی از خودش تهیه کرده بود ... امیر تازه فهمیده بود که چرا وقتی سارا میاد پیشش ، همش میگه من از آهنگ هایی که میگذاری رو میکسات خوشم میاد...!!! امیر از اون روز فکرش تغییر میکنه... اما چه فایده... هر چقدر با خودش فکر کرد که شاید بتونه یه حس جدید به سارا پیدا کنه... باز نتونست همش سارا رو به چشم بچه گی نگاش میکرد... اما سارا بزرگ شده بود ... برای خودش خانومی بود... امیر نتونست با خودش کنار بیاد... تصمیمش رو گرفته بود. ته دل امیر می گفت که سارا رو دوست داره ... اون هم نه کم ،خیلی زیاد... اما دوست داشتن اون با دوست داشتن سارا زمین تا آسمون فرق می کرد. زمستون تموم شد... 13 بدر طبق رسم هر سال فرا رسید . سارا خوشحال از اینکه باز میتونه صورت ناز امیر رو ببینه... تو پوست خودش نمی گنجید.با تمام خوش گذرونی های 13 بدر ... اون روز به پایان رسیده بود. ( سارا نمی دونست که امیر ماجرای عاشق شدنش رو میدونه ) اما امیر می دونست و به روی خودش نیاورد. شب فرا رسیده بود ... ماشین پدر امیر جا برای نشستن نداشت. امیر از اینکه یه فرصت خوب پیدا کرده تا با سارا صحبت کنه خوشحال بود. امیر و سارا پشت ماشین دو نفری تنها نشستن.. پدر و مادر سارا هم جلو. امیر طبق شوخی های همیشگیش دست سارا رو گذاشت رو زانوی خودش ، و یه عکس از ناخون های سارا گرفت. وقتی امیر این حرکت رو انجام داد برای اولین بار تو دلش خالی شد... قلبش شروع کرد به تپش شدید... یاد حرفای پشت تلفن اون یکی دختر عمه اش افتاد... هوا خنک بود ... اما امیر خیس عرق. امیر اینبار دستش رو گذاشت رو دست سارا ( دست سارا هنوز رو زانوهای امیر بود ) دوباره عکس گرفت... سارا که همیشه با بوی تن امیر دست و پاشو گم می کرد ... اینبار از گرمای وجود امیر که از دستهاش به دستش می رسید هیجان زده شده بود. قلب کوچولوی سارا مثل گنجیشک داشت به سرعت می تپید. امیر دیگه دستش رو از رو دست سارا جدا نکرد. دست سارا رو گرفت و آروم نوازش می کرد . امیر نمی دونست مغلوب عشق شده یا شهوت.دستای هردوشون خیس عرق بود ... سکوتی سنگین فضای ماشین رو پر کرده بود... باد خنکی که از پنجره ی ماشین به صورت این دو میزد آرامش رو همراه با ترس تو وجودشون به نوازش در می اورد. ناگهان امیر به طرف گوش سارا رفت و آروم با همون صدای گرمش به سارا گفت : منو دوست داری ؟ سارا با شنیدن این جمله شُکه شده بود... امیر دوباره پرسید... منو دوست داری... سارا که داشت به سکوت بی آلایش جاده نگاه می کرد دیگه نمی تونست جلوی بغضِشو بگیره ... لبهاشو میون دندوناش گذاشته بود صدای فریادِ بغضش رو با فشار دندوناش ، رو لباهش ، خالی می کرد، ... برگشت... به صورت امیر نگاه کرد... اشکاش دونه دونه از گونه هاش جاری بود... هیچ حرکتی انجام نمیداد... میترسید فریاد بزنه ... صدای حِق حِقشو می شد شنید... لباشو از بین دندوناش آزاد کرد چشماشو بست ... نگاه امیر به لباش افتاد... از رو لباش خون میومد... امیر هنوز نمی دونست عشق بود یا شهوت... اما سراسر وجود سارا عشق بود...امیر دست سارا رو ول کرد... چونه ی سارا رو گرفت... صورتش رو به صورت سارا نزدیک کرد... امیرخون های روی لبهای سارا رو با وجود خودش تقسیم کرد... سارا باز نتونست جلوی خودش رو بگیره ... سارا دهانشو رو ... روی دهان امیر قفل کرد... و شروع به گریه کرد ... سارا نیمی خواست کسی متوجه گریه کردنش بشه... بعد از لحظاتی سارا آروم صورتشو کنار کشید... دید دهان امیر پر از خونه... امیر دستمالی بر داشت و اول صورت سارا ، و بعد صورت خودش رو تمیز کرد... سارا دستمال خونی را گرفت .. درون کیفش گذاشت...سکوت پاسخ اون دو بود... سکوت... سکوت... سکوت... 1 هفته بعد امیر دیگه می دونست که واقعا عاشق سارا شده ... موضوع رو با مادرش درمیون گذاشت.مادر قبول کرد. مادرش ، سارا رو خیلی دوست داشت. و زود قضیه خواستگاری رو راه انداخت . قرار عقد کنون رو گذاشتن بعد از گذراندن خدمت سربازی امیر. .... سارا وارد دوره پیش دانشگاهی شد... همیشه خوشحال بود اما یه ترس همیشگی باحاش بود... همش فکر میکرد امیر رو از دست میده ... اما وقتی به درگاه خداوند گریه می کرد کمی آروم می شد. 84/8/18 امیر به سربازی رفت .روزهای پر نشاطی برای سارا بود. مادر پدر امیر خونه ی خودشون رو نزدیک مدرسه ی سارا ینا بردن... و در اون جا یک خونه رهن کردن . روز های سرد زمستون نزدیک شد... دی ماه فرا رسید ... خدمت امیر عاشق شده ی ما کنار مرز افغانستان بود . با شروع شدن زمستون، سارا رو دلشوره ی عجیبی فرا گرفت . این دل شوره وقتی بیشتر میشد که از کنار چرخ پیرمرد مهربون رد می شد. اما با خریدن یک عدد چایی و خوردن اون کمی آروم می شد. اواسط دی ماه بود ... سارا خیلی دل تنگ شده بود... نمی دونست چرا از این زمستون بدش میاد...همیشه دلهره داشت تا این که رسید به شب که اصلا خوابش نبرد و تا صبح بیدار بود... او منتظر بود ... منتظر امیر.. منتظر عشقش... به مدرسه رفت اسم امیر از ذهنش بیرون نمی رفت .. آخه امیر قرار بود بیاد مرخصی.سارا خیلی دلشوره داشت... تا حدی دلهره و دلشوره ی اون زیاد شده بود که سر کلاساش چند بار حالش بهم خورد... ساعات کلاس بکندی می گذشت... و آخرین زنگ کلاس به گوش سارا رسید... کیف و کتابش رو به سرعت جمع کرد...برف زمستونی زمین رو سفید پوش کرده بود . از مدرسه خارج شد ، این آخرین بار بود که صدای خداحافظی سارا تو مدرسه می پیچید. به طرف پیر مرد مهربون رفت... پیر مرد لبخند همیشگیش به لباش نبود .. برف به شدت می بارید.برف رو سپیدی موی صورت پیر مرد یخ زده بود... موژه های سارا با رنگ برف التهاب قشنگی رو به خودش گرفته بود... سارا با تعجب به پیر مرد سلام داد ... جوابی نشنید... پیر مرد چای رو به او تعارف زد... این آخرین چایی بود که پیر مرد می فروخت ... سارا پرسید : پدر جان چرا ناراحتی؟... تمام وجود سارا پر از ترس بود... تو اون هوای سرد از گرما داشت احساس خفگی می کرد. پیر مرد جواب داد... منتظر پسرم بودم. اون تنها نون آور خونه بود . پسرم رو فرستادم سربازی اما... صدای پیر مرد می لرزید... قلب سارا از شدت تپشهای فراوان... درد گرفته بود... سارا پرسید: اما چی... ؟ پیرمرد می خواست بگه... اشک چشمهای پیر مرد جاری شد...اشک های اون یخ های روی موهای سفید صورتش رو آب می کرد و به طرف پایین سرازیر می شد... سارا به زحمت روی پاش ایستاده بود... این دفعه با صدایی لرزان دوباره پرسید:پدر جان مگه چی شده ؟ پیر مرد جواب داد... شهید شد.... سارا باشنیدن این کلمه به تیر چراغ برق تکیه داد هنوز چایی تو دستش بود... پیر مرد یه عکس بهش نشون داد... گفت: این پسر منه... سارا با نگاه اول به عکس پسرش ... دیگه جرأت نکرد به فرد کناریش نگاه کنه ... دلشوره ی سارا خیلی زیاد شده بود...عکس رو بر گردوند .. می خواست گریه کنه...دوست داشت داد بزنه... که ای خدا...نکنه امیر من... خدا جون امیر من... خدای مهربون امیر من.... ای خدا من امیر رو دوست دارم... از من نگیریش... من طاقت ندارم... خدا جون می دونم چقدر بزرگی... پیر مرد بدون گرفتن پول از سارا به راه افتاد ... سارا تو دلش دعا می کرد... به خدا التماس می کرد... انگار می دونست چه اتفاقی افتاده ... دست و پاهاش خیلی می لرزید... خدا رو به همون برفش قسم داد ... سارا چشم هاشو بست ... امیر رو حس میکرد... صورتش رو ، رو به آسمون کرد... همون فرشته های توی اتاقش رو دید. فرشتها براش دست میزدن... اشک سارا روی گونه هاش که از سرما سرخ شده بودن سرازیر شده بود ... بوی امیر رو حس کرد... اما احساس خوبی نبود... اون حس عجیب بهش دست داد... امیر رو نزدیک خودش احساس میکرد... بوی گل های رز سفید و قرمز که براش خیلی آشنا بود دوباره به مشامش رسید... اما چند لحظه طول نکشید ... آروم چشمهاشو باز کرد.. خودش رو میون برف ها دید ... خبری از پیر مرد نبود. انگار خواب میدید... دوست داشت از اون محلکه فرار کنه... اما یه صدا آشنا به گوشش رسید... صدایی که خیلی دوست داشت... صدایی که سالها به یادش زندگی کرده بود... صدای امیر بود ... اما به دور و برش نگاه کرد.. کسی نبود... صدا بهش می گفت بیا... بیا... سارا با من بیا... منتظرتم...بیا... سارا با چشمهایی گریان شروع به دویدن کرد ... دوست داشت چایی توی دستش رو برای امیر ببره... همین طور می دوید... کوچه ی دوم رو پیچید... با چشمانی پُر از اشک ، دوان دوان وارد کوچه شد... ناگهان ایستاد... سیل جمعیت رو دید که با گفتن لا الا اله الله به سمت خونه ی جدید امیرینا در حال حرکت بودن... دونه های برف... سطح چایی یخ زده اش رو پُر کردن ... چایی از دستش افتاد... دیگه سارا متوجه شده بود که دلشوره و دل نگرانی تمام این سالها به خاطر چی بود... بغض گلویش رو داشت میفشرد ... اشکهای چشمش مجال دیدن نمیداد... به زانو روی برف ها نشست و به خدا گفت : خیلی بی رحمی... خیلی نامردی... تو هیچ کس رو دوست نداری... هیچ کس... آخه چرا... چرا امیر من... مگه ما مثل همه دل نداشتیم... مگه تو ندیدی ما عاشق بودیم...چرا زندگیمون رو خراب کردی... ای خداااا... چشمهاشو بست... همون چشم هایی که یک روز با عشق به صورت امیر نگاه می کرد همون چشم هایی که یک روز برای پاسخ به عشقش ، گریه کرد... آروم چشم ها رو بست ، رو برف ها دراز کشد... یه حس خوب پیدا کرده بود... مردم دور اون جمع شده بودن... برف های دورش شروع به آب شدن کردن، آروم آروم گل های رز و سفید کنارش شروع به رشد کردن ... مردم فقط نظاره گر بودن... سارا دیگه اون دلهره رو نداشت... یه حس عجیب داشت... چشمهاشو باز کرد یه جفت کفش جلوش دید... بلند شد... نشست ... یه مرد چونه اش رو گرفت و بلند کرد .. سارا نگاه کرد... بغض دیرینش ترکید ... هم می خندید هم گریه میکرد ... اون مرد امیر بود ... بغلش کرد ... بعد از دقایقی دست هم دیگر رو گرفتند و با هم شروع به راه رفتن کردن... سارا به روبرو نگاه کرد پیر مرد رو دید کنار پسرش ایستاده ... پیر مرد دوباره می خندید... امیر به سارا با عشق تمام نگاه کرد و گفت: خدا منتظر ماست. و هر دو به سوی آسمان پرواز کردند... دو بیت شعر سارا هیچ وقت در مجله چاپ نشد. فرشته ها از اول عاشقی سارا با اون بودن تا اینکه ...عروسی سارا و امیر با هزاران هزار فرشته نزد خدا برگزار شد ... خداوند هدیه ی خودش رو تقدیم اونا کرده بود... پایان
__________________
نبسته ام به کس دل،نبسته کس به من دل،چو تخته پاره بر موج رها رها رهایم....

₪FaRzAm₪ گفته : 07:41 ,9 فروردین 1392

باشه افشین پس منتظرتم

afshin گفته : 08:01 ,10 فروردین 1392

فرزام کدومی؟؟؟؟اون لباس سبزه یا اونی ک عینک گذاشتی؟

₪FaRzAm₪ گفته : 02:18 ,11 فروردین 1392

سلام داش افشین. لباس سبز عنیک دودی. اسم استهبان هم داخلشه با کافی نت

afshin گفته : 03:07 ,12 فروردین 1392

ایول مثل خودم خوش تیپی!!!!!!!

فرشید گفته : 02:34 ,12 فروردین 1392

فرزام و افشینو دیدم قیافشون مث بچه کونیا میمونه با اون تیب اسکولیشون اسکولا

bahar گفته : 06:15 ,12 فروردین 1392

ﺳﻼﻡ ﺧﻮﺑﻴﻦ؟
ﺁﻗﺎ ﻓﺮﺷﻴﺪ ﻟﻄﻔﺎًﺩﺭﺳﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﻴﻦ ﻣﻬﻢ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﻱ ﺁﺩﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﻬﻢ ﺍﺩﺏ ﻭ ﻣﺮﺍﻣﺲ ﺷﻮﻧﻪ ﻙ ﻣﻦ ﺷﻜﻲ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻙ ﺍﻓﺸﻴﻦ ﻭ ﻓﺮﺯﺍﻡ ﻫﺮ ﺩﻭﺷﻮﻧﻮ ﺩﺍﺭﻥ ﻣﻦ ﻙ ﻗﻴﺎﻓﺸﻮﻧﻮ ﻧﺪﻳﺪﻡ ﻭﻟﻲ ﺁﺩﻣﺎﻱ ﺧﻮﺏ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﻮﺵ ﻗﻴﺎﻓﻦ
ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻣﺤﻤﺪ ﻧﻴﺴﺘﻴﺎ ...ﻛﺠﺎﻳﻲ؟
ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺟﻮﻥ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﻴﺴﺘﻴﺎ؟

afshin گفته : 01:34 ,14 فروردین 1392

سلام بهار جون خوبی سیزدت مبارک همچنین فرزام و بقیه. بهار جونم چرا چیزی شده مگه که داری دفاع میکنی .....بابا از این عقده ای ها که دقیقا صفات خودشونو رو بقیه میذارن که بلا نسبت خودت و وستان همه جا ریخته اصلا مهم نیست شتر دیدی ندیدی حالا دوس داشتی برو فیسبوک سر بزن ب منو فرزام با فری گیت بری باز میشه. امیدوارم 13 روز عید ب همه خوش گذشته باشه....کوچیک همه داداشا و اجیا و اینکه .............هیچی بیخیال اوبی موبی پر شده خو ..........شاد باشید

afshin گفته : 01:36 ,14 فروردین 1392

مرسی آجی بهار بزار کوستو بخورم که طرف منی بهار من بیام تو رو از کون بگام

bahar گفته : 01:37 ,14 فروردین 1392

آره افشیبن منو از کون بگا فشار فشار تا کونم پاره شه

ایرانسل اول گفته : 03:25 ,16 فروردین 1392

سلام به همه خوبین اجی بهاروافشین خیلی بی ادبینا بچه ها مندیگه اینجا نمیام خداحافظ برای همیشه اجی ها وبرادارای گلم خداحافظ دوستون دارم

ایرانسل اول گفته : 03:28 ,16 فروردین 1392

اجی بهار از تو توقع نداشتم واقعا که امیدوارم طوری پاره شی ه دیگه راهی برای دوختنش نمونه بر بمیر بای

ایرانسل اول گفته : 03:37 ,16 فروردین 1392

اجی سارا مشکلت حل میشه نگران نباش حرف مردنم نزن زشته تو هنوزجوونی اینده داری باشه دوستدارم بای

Kazem گفته : 11:53 ,16 فروردین 1392

سلام بچه ها خوبين؟
آجى بهارنياز نبود انقد قسم بخورى،يه بچه هم اين پياماروببينه ميفهمه كار يكى ديگه هست، داداش عاشق اين مزاحم هميشه اينجا مياد جاى بچه ها پيام ميذاره

ایرانسل اول گفته : 04:43 ,18 فروردین 1392

سلام به همه خوبین اجی بهار من بخاطر قضاوت اشتباهم معذرت میخوام باور کن منم اول باور نکردم ولی خب... معذرت میخوام دل منم واست تنگ میشه خیلی دوستدارم مواظب خودت وعشقت باش

ایرانسل اول گفته : 03:16 ,20 فروردین 1392

آجی بهار قسم نخور به جنده بودن تو باور دارم چون مهران پسر همسایتون گفت چن بار گاییدت جنده کیرم تو کوس خودتو عشق کونیت

bahar گفته : 03:17 ,20 فروردین 1392

are mano gaydeh

bahar گفته : 03:18 ,20 فروردین 1392

man kon midam ki mekhad konmo

Kazem گفته : 12:25 ,21 فروردین 1392

سلام بچه ها
توى اين دنياى كثيف هيچكس معرفت نداره همه به فكر خودشونن ديگه خسته شدم از اين زندگى تكرارى
خدا حافظ واسه هميشه

afshin گفته : 02:49 ,24 فروردین 1392

سلام ب همه من برگشتم....این سایت طوری طراحی شده که هر اوسکلی میتونه مث این یارو بیاد جای ما پیام بذاره خو ای کاش یه چت روم پیشنهادی بدین بریم اونجا یا ایمیلتونو بذارین برا مسنجر اینجا وضعیت همینطوره........خوش باشین برا تکتکتون آرزوی سلامتی دارم اگ ب زندگی تکراری باشه که هممون باید خودمونو خلاص کنیم اما چاره چیه.........یاعلی

afshin گفته : 01:58 ,24 فروردین 1392

این یارو کون مارو ÷اره کرد من یکی که باید بگم گو خوردم بچه ها شما هم بگید

ایرانسل اول گفته : 05:06 ,26 فروردین 1392

هوی کونی که به جای بچه ها اس میدی دعا کن گیرت نیارم که بدمیبینی

نظر شما
نام شما:
پست الکترونيک:
وب سايت:
کد تایید:
ارسال نظر به صورت خصوصي
محبوبترین مطالب سایت

چت روم شمال

  • برای ورود به چت روم شلوغ سایت (کلیک کنید) گفتگوی آنلاین کاربران سایت تعداد نمایش : ۳۶۸۲۱۲
  • کد آهنگ بی تو میمیرم از مرتضی پاشایی + كد مرتضي پاشايي فروردين ۱۳۹۰ تعداد نمایش : 433787
  • سایت کد آهنگ پیشواز ایرانسل تعداد نمایش : 371126
  • کد آهنگ پيشواز مجید خراطها جديد سال 1390 تعداد نمایش : 240021
  • كد آهنگ پيشواز غمگين + كدآهنگ پيشواز غمناك و غم ناك + ايرانسل غم تعداد نمایش : 220725
  • دانلود آهنگ جدید و زیبای مرتضی پاشایی به نام"‎داری از چشام میفتی" تعداد نمایش : 218077
  • کد آهنگ و دانلود مجاز مرتضی پاشایی و مازیار فلاحی برای وبلاگ تعداد نمایش : 208418
  • کد پیشواز جدید 90،شاد ،غمگین ، آرامش بخش،رپ،ایرانسل پیشواز ،کد پیشواز تعداد نمایش : 197241
  • کد آهنگ پیشواز مرتضی پاشایی تعداد نمایش : 195496
  • کد آهنگ جدید پیشواز همراه اول آبان 90 تعداد نمایش : 175319
  • ஜ جديدترين كدهاي آهنگ پيشواز ايرانسل ஜ تعداد نمایش : 157603
  • كد آهنگ پیشواز ایرانسل مازیار + کد مازیار فلاحی تعداد نمایش : 138638
  • دانلود فول آلبوم مرتضی پاشایی+تمامي آهنگهای مرتضی پاشائی سال 90 تعداد نمایش : 134201
  • تمام كدهای پيشواز مجيد خراطها در ويترين كد پيشواز ايرانسل تعداد نمایش : 128028
  • پخش آنلاين آهنگ و موزيک در سايت كد آهنگ پيشواز ايرانسل تعداد نمایش : 126696
  • سایت ثبت نام www.quran.medu.ir تعداد نمایش : 122523
  • زیباترین و جدیدترین آهنگ های مجید خراطها+کد آهنگ های مجید خراطها ۹۰ تعداد نمایش : 91949
  • کد آهنگ پیشواز ايرانسل از علی عبدالمالکی+"پيشوازهای علی عبدالمالکی"90 تعداد نمایش : 84325
  • کد آهنگ سریال قلب یخی با صدای مازیار فلاحی تعداد نمایش : 64736
  • kode ahange pishvaze irancell تعداد نمایش : 63109
  • كد تمامی آهنگ هاي پيشواز شادمهر عقيلی+جديدترين آهنگ شادمهر عقيلی ۱۳۹۰ تعداد نمایش : 62822
  • ساعت طرح ســـواچ

    طــراحي منحصــر به فرد ســال 2012

    يك ساعت فوق العاده شيك و جديد

    قیمت ویژه فقط :14,500 تومان

    توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

     

    شامپــو رفع سفيدي مـو

    فقط در 10-15 دقيقه با موهاي سفيد خداحافظي كنيد

    از بين بردن سفيدي مو براي هميشه

    قیمت ویژه فقط :18,000 تومان

    توضيحات و عكس هاي بيشتر‌‌‍ [كليك كنيد]

     
    Copyright © 2010 by http://www.onlysms2.ir